Short conversation

هوا خيلي گرم بود نمي دونم عصر چرا هوا گرمه اينجا ؟؟ فقط راه دو دقيقه اي بود اما براي من مانند يك ساعت گذشت .. همون جا ايستادم و به ساعتم نگاه كردم .. چه مسخره ساعت 7.30 نشون ميداد .. يعني فقط 10 دقيقه راه رفته بودم و اينجور احساس خستگي مي كردم .. از تپه بالا رفتم .. نزديك به 3 ماه بود اونجا نرفته بودم .. جايي بود كه وقتي به مشكل بر مي خوردم مي رفتم .. هنوزم نمي دونم تو اين سه ماه كه اين همه مشكلات از سر كولم بالا مي رفت چرا به اونجا نرفتم .. نسيم گرم گوشه شالم رو نوازش داد ..  اما خيلي دلم مي خواست اون نسيم خنك باشه و حالم رو جا بي ياره اما همينش هم از هيچي بهتره .. جلو رفتم و يهوو خشكم زد .. بعد 8 ماه اونجا نشسته بود .. عجيب مي يومد اما امده بود .. چند بار پلك زدم اما رويا نبود واقعا اونجا نشسته بود . جلو رفتم انگار فهميده بود امدم .. سرش رو برگردوند .. تو اين 8 ماهي كه نديده بودمش به نظر پير تر مي يومد .. با صدايي نيمه شاد گفت : امدي دير كردي منتظر بودم ….

… continue reading this entry.

Advertisements

Doubt

 هي از شك كردن متنفرم .. مخصوصا به چيزي كه خودم مي دونم و حتي ميدونم درسته شك كنم .. چند روزه چنان شكي به دلم افتاده كه هر روز سعي دارم حلش كنم .. سخته .. همه چيز بدوني وانمود كني نمي دوني روش شك هم بكني … احساس مزخرفيه .. هنوز نمي دونم چطور رفعش كنم .. همه سعي دارن كمك كنن اما انگار در من يه ذره هم اثر نداره … هي چي جلو ميرم بيشتر مي فهمم درسته .. اما نمي دونم چرا شكم برطرف نميشه … هيييييي خسته شدم .. اما اين شك … از اينكه ثابت بموني منتظر باشي تا شكت برطرف بشه … از شك كردن و انتظار هم متنفرم … اين چند روز كه عروسي بودم به جاي خوش گذشتن فقط با خودم كلنجار رفتم .. فقط منتظر نمي دونم چي بودم … هر روز بدتر از ديروز .. با اون كابوس هاي مزخرفم شروع شده .. اما من اميدوارم اون چيزهايي ميدونم .. اتفاق خواهد افتاد اينكه من رو سر پا نگه داشته … و باعث ميشه صبر كنم … و يكي هم جملاتي كه بهم آرامش ميده … جملات زير … كه هميشه مانند يك آرام بخش برام بوده ..  

(( تنها به صداي قلب گوش بده اون چي ميگه ))

(( شك نكن .. تو خودت مي دوني درسته .. پس واسه چي شك مي كني ))

(( به هيچ كس اعتماد نداري به قلبت اعتماد كن ))

(( تا حالا شده فكر كني بهت كلك ميزنم مي دوني به هر كس بزنم به تو نه ))

(( مي دونم تو دنيا اعتماد كردن سخته .. پس به خودت و اون چيزي كه درونت ميگه اعتماد كن ))

(( همه چيز درست ميشه .. خودت گقتي سختي ها جلو هست .. پس موفق ميشيم ))

(( به قول خودت .. زمان حلال مشكلاته .. پس شكت هم با زمان از بين ميره .. نگران نباش ))

به نظر بي معني مي ياد .. اما اين جملات كه بهم آرامش ميده .. گاهي يك جمله چقدر مي تونه براي انسان آرام بخش باشه .. حتي آرام كننده تر از قرص هاي آرام بخش … دارم با خودم فكر مي كنم … مي دونم با مرور زمان اين شك منم حل خواهد شد … اما مشكل اينه توانش ديگه ندارم .. اما مامان راست ميگه من نگينم دختري كه هميشه شگفتي  مي كنه .. اين بار هم مي تونم اين شگفتي رو درست كنم .. پس من مي تونم بر همه چيز پيروز بشم .. ميشم و ميتونم … من با اين شكم هم مبارزه مي كنم .. چون مي توانم .. پيش به سوي  مبارزه با تمام شك هاي دنيا .. هه هه

Feeling / Super Jonior – No other

سلام واو بعد سال ها امدم باز در اينجا رو باز كنم .. هي روزگار هي … نمي دونم يه حسي گفت بيا دوباره اينجا بنويس براي چي  اونم نمي دونم … خوب حرف از حس و احساسات شد … خوب تا حالا چطوري ابراز احساسات كردين واسه عشقتون .. هان .. اصلا اين كار انجام دادين ؟؟

خوب حالا من بحثم اين ابراز احساسات هاي معمولي نيست .. ابراز احساساتي كه هي نقشه مي كشيد و يه جورايي مي خواين براي عشقتون سوپرايز كنيد با كوچكترين چيز ها …

مي دونيد اين يه دنيا براش ارزش داره … پس دنيا اينه با چيز هاي كوچيك معجزه كنيد …

من عاشق اين معجزه هاي كوچيكم .. چون اون احساسي رو كه بهم ميده غير قابل وصفه ….

حتما ميگين نگين زده به سرش نه .. الان داشتم يه كليپ ميديدم از گروه سوجو كه داره تو كليپ اون معجزه هاي كوچك رو نشون ميده … منم يايد معجزه هاي كوچك خودم افتادم …. واقعا كه اين ها به انسان احساس زندگي كردم ميدن ….

ياد يه جمله افتادم كه برام خيلي عزيزه … اما چون شخصي با زبان اصلي خودش ميذارم ….

난 당신이 내 인생의 빛이 생명을주는거야 다이아몬드 햇빛 내 마음에서 유일한 다이아몬드처럼 가슴에 내 작은 사랑의 기적을

خوب براتون الان كليپ آهنگ No other گروه Super Jonior ميذارم تا شايد شما هم ياد معجزه هاي كوچكتون  بيوفتين …

 

http://www.mediafire.com/?jkywnfjzmyj

اينم يه معجزه كوچك من كه … عاشقشم چون خودش رو برام نشون ميده .. هه هه

بازي بچگانه !!!

كاش همه چيز مثل زمان بچه گي ها مي موند ..

سلام خيلي وقته نيومدم همه جا رو خاك گرفته … هي چه دوراني داشتم اينجا اما حالا چي … حالا چي دارم … كساني كه دور برم بودن گذاشتن رفتن .. شايد هم من پس كشيدم و گذاشتم رفتم نمي دونم .. يكي از اين دو مورد هست .. مغزم كار نمي كنه كه بفهمم اشتباه از من بوده يا از كس ديگه كلا دنبال مقصر گشتن اشتباهه …. حالا من اينجا رو ول كردم درست 4 ماهه به خونم سر نزدم .. چه برسه به دوستام … هي شايد هم بهترين كار بود اما حالا نمي دونم دلم واسه نوشتن تنگ شده .. اما دستم نمي يومد بنويسم … چراش رو هم نمي دونم .. فقط خوب ميدونم من تغيير كردم و ديگه مثل سابق نيستم … اول تغييراتم رو دوست داشتم اما حالا مي ترسم .. نمي دونم چرا … شايد هم دوباره فكر هاي مسخره به ذهنم امده … سعي مي كنم دورشون كنم .. اما نميشه … هييييييييييي

همه چيز با يه بازي مسخره يا اشتياق يه طرفداري شروع شد .. بعد سادگي ها و پاكي ها … اما بعد اشتباهات و تصادفات و تكرار اشتباهات …. بازي بچگانه رو تبديل به يه گره كور كرد … كه حالا خودمم نمي دونم چطور بازش كنم .. من بچه شدم اون از من بدتر … من اشتباه كردم اون از من بدتر … و آخر سر چي فقط تنها حرفي كه گفت اين بود .. تو از من چي مي خواي …. حالا موندم توش واقعا من ادعا دارم و از اون چيزي مي خوام يا …. ديگه واقعا نمي دونم اين بازي بچگانه چطور به يك بازي …. حالا بازيي كه توش موندم و نمي دونم چطور تمومش كنم … شايد هم ديوونه شدم و نمي تونم هيچ چيزي رو به آخر اين بازي بچگانه برسونم … شايد هم اين بازي بچگانه آخر نداره … كسي چه مي دونه ؟؟

قاطي و پاطي از زندگي و دوباره سلام !!!

merry christmas

سلام جالبه دارم رفته رفته از اين وبلاگ هم دور ميشم كه اين به نظرم اصلا خوب نيست .. واو فكر كنم نزديك به يك ماه نيم شده كه به اين وبلاگ سر نزدم جالبه !!! اصلا فكر نمي كردم يك روز اينجوري بشه اينجا هم خاك بگيره . اينجا خونه منه اما گاهي وقت ها نقل مكان كردن به يك جاي ديگه هم كار دست آدم ميده . دست به كارهايي زدن هم .. مثلا قبل از باز كردن اون يكي وبلاگ فكر نمي كردم تمام وقتم رو خواهد گرفت . اما پشيمون نيستم پيشرفت خيلي خيلي خوبي اونجا نشون دادم . اين منو خوشحال مي كنه . اما حالا گفتم يه سر هم به خانه خاك گرفته ام بزنم و بگم معذرت كه اين چند وقت رو اصلا درت رو باز نكردم . سرم كمي شلوغه اما داره يواش يواش آروم ميشه . سعي مي كنم تند تند به اينجا سر بزنم . داريم به ايام كريسمس هم نزديك ميشيم واو اونم جالبه داريم يك دهه رو پشت سر ميذاريم وارد يك دهه ديگه ميشيم . برام عجيبه سال 2010 انگار همين ديروز بود . شد سال 2009 اما يكسال داره ميگذره . خوب كار كردن با تقويم ميلادي هم اين مشكلات رو داره . خوب چه كنم دو طرفه شدم آخه بايد هميشه تقويم ميلادي هم يادم باشه . اوففف چقدر دوست داشتم ايام كريسمس رو اينجا نبودم اما خوب چه ميشه كرد ما هم گير كرديم اينجا بايد بسوزيم و بسازيم . نمي دونم اين چند روزه خيلي دارم فكر مي كنم به همه چيز و با خودم ميگم بي خيال فكرت رو يه جاي ديگه مشغول كن .. درس و فيلم و وبلاگ و سريال و كتاب … شدن مشغوليت هاي من .. تازگي ها به انجمن هم نميرم درست شده مثل اين وبلاگم … (( از بچه هاي انجمن تي وي سنتر هم خيلي معذرت مي خوام مي دونم خيلي بي وفا شدم .. خيلي بخشيد … )) .. خوب درس خوندم هم بهونه هست اما امسال ديگه بايد حسابي بخونم .. اين مجبوريه … فيلم ديدن هم يه مشغوليت ديگه اما تازگي ها زياد سريال مي بينم .. اين براي روحيه ام خيلي تاثير گذاشته … خوب حالا ميگم قاطي پاطي نوشتم يه چندتا از سريال هايي كه مي بينم رو هم بگم .. فكر بدي نيست …

… continue reading this entry.

يك سال گذشت …

هميشه با خودم مي گفتم كدوم آدم عاقل مي ياد نوشته هاي منه خنگه رو مي خونه . يه زماني ترس داشتم كه بيام يه چيزي بنويسم حالا چه برسه به وبلاگ نويسي . اولين بار وبلاگ نويسي رو با يه خونه كهنه شروع كردم .. هنوز چندماه نشده بود كه داشتم به اون خونه عادت مي كردم .. يكي از دوستان گفت بيا اسباب كشي كن يه خونه جديد .. خونه اي كه وقتي واردش شدم ترسيدم .. اونقدر بزرگ بود كه گفتم براي من كوچيك جايي نيست . خودم يه گوشه ي اين خونه قايم كردم و شروع كردم يواش يواش به نوشتن . اولش به غير از چندتا دوست هيچ كس به اين خونه من سر نمي زد . تا اينكه يواش يواش خونه ما هم پر مهمون شد گاهي مي يومدن گاهي از ياد مي رفتيم .. كساني كه امدن و رفتن .. كساني كه دلم شكستن رفتن .. كساني تازه امدن و تو خونه من جا پيدا كردن . هي با خودم مي گفتم من نمي تونم تو اين خونه بزرگ زندگي كنم اما حالا نمي تونم از اين خونه بزرگ دل بكنم . چه چيزها اينجا ننوشتم چه درد دل هايي نكردم . چه اشك هايي سر اين نوشته ها نريختم .. واقعا يك پا خاطره دارم من از اين خونه .. خونه اي كه با ترس واردش شدم اما حالا جزءي از من شده . اولين پستم رو با اين پست شروع كردم .. و رفته رفته پست هاي بعدي .. گاهي از ته دلم نوشتم .. گاهي از شادي هايم .. گاهي از غم هايم .. گاهي به كساني اعتراض كردم كه هيچ كدوم متوجه هم نشدن .. گاهي از علايق نوشتم .. اما هيچ وقت نه زيادي گفتم و نه كم .. هيچ وقت چيزي از خودم رو به رخ كسي نكشيدم .. فقط خود خودم بودم به همين سادگي و صافي .. مثل آب روان .. اين بود كه عاشق اين خونه شدم چون تنها جايي بود كه خودم خودم بودم .. بدون هيچ نقشي يا نقابي فقط خودم .. حالا يه خونه جديد هم دارم كه سرم گرم اون خونه هست .. هنوز تازه ساخته اما خيلي پيشرفت نشون داده .. كمي اين خونه رو ول كردم اما بازم به اين خونه قديميم سر ميزنم .. چون اينجا خونه منه و جزء ي از من … خوب حالا حتما ميگين چرا دارم اين دري وري ها رو ميگم … چون امروز يكسال شده كه من ساكن اين خونه شدم … خونه اي كه نمي تونم ولش كنم .. مال منه و جزءي از من .. تنها جايي كه خودمم و احساس آرامش مي كنم … يك سال گذشت .. واقعا هم چه قدر زود ميگذره .. انگار همين ديروز بود كه تازه پا به اين خونه گذاشتم .. اما حالا يك سال كه ميگذره .. خونه ام هم با خودم يك سال بزرگ شده … و من يك سال هست وبلاگ نويسي رو تو اين خونه  با تمام خوبي هاش و بدي هاش شروع كردم … زمان در حال حركته و ما هم با اون حركت مي كنيم … حالا وبلاگ من يكساله شده .. خوب فكر كنم زيادي حرف زدم … همتون رو دوست دارم .. و به وبلاگ عزيزم و خونه ام ميگم (( يك ساله شدنت مبارك )) 🙂

وبلاگم تولد يك سالگيت مبارك ...

اينم يه كيك واسه صاحبخونه .. چون عاشق پروانه هام ..

مبارزه !!!

مبارزه كردن يا تسليم شدن ؟!؟!

تا چه حد ميشه براي زندگي مبارزه كرد .. چه قدر ميشه دوام آورد در اين راه مبارزه … آخر چي ؟؟ ميشه دست كشيد از اين مبارزه …. ميشه بعد اين همه مبارزه كردن .. تسليم شد … مي تونم تسليم بشم يا بايد به مبارزه ادامه بدم ؟؟ تا كي بايد به اين مبارزه ادامه بدم … شايد يك روز منم تسليم بشم … !!!!!!

Mirotic

از همه دوستاني كه تولدم رو بهم تبريك گفتن تشكر مي كنم .. اين يك تشكر نامه هست !!!

ميگم تازگي ها احساس مي كنم زده به سرم .. نه واقعا شوخي نمي كنم .. خواستم اين زندگي لعنتي رو از يكنواختي در بيارم يه شورش اساسي كردم .. مثلا آهنگ هايي رو كه  گوش ميدادم رو تغيير دادم .. رفتم يه سر به موسيقي و گروه هاي شرقي .. (( به هم نخندين )) اما شديدا معتاد شدم .. نه خدايي .. اونجور كه در مورد موسيقي شرقي فكر مي كنين نيست .. خيلي فرق داره .. كلا مي تونم بگم با سبك موسيقي آمريكايي برابري مي كنه .. (( مسخره نكنين بابا .. واقعا هم اين جوريه .. )) البته يه نكته اشاره كنم منظورم از موسيقي شرقي موسيقي كره اي بود .. و گروه هاي كره اي بود .. طرفدار دو آتيشه گروه ss501 كه هستم اون به جاش .. اما تازگي ها گير دادم به يه آهنگ از گروه DBSK حالا واسه تيترم تعجب نكنين اسم آهنگ اين گروه هست كه بهش گير دادم .. Mirotic .. مگه يه آدم چندبار مي تونه يه آهنگ رو گوش بده .. والا اعتراف مي كنم 1000 بار گوش دادم اما سير نشدم .. ديدين گفتم زده به سرم .. باور نمي كنين .. خوب اين برنامه از يكنواختي در امدن هم كار دست من يكي داد ها .. معتاد شدم رفت .. نگين از دست رفت .. راستي براي تنوع هم شده بهتون توصيه مي كنم يه سر به گروه ها و خواننده هاي كره اي هم بزنين .. ضرر نمي كنين ..

normal_lotte20special20photo_album_2

DBSK

لينك دانلود mp3 آهنگ : Mirotic

لينك دانلود كليپ همين آهنگ : Mirotic

يه سال ديگه بزرگ شديم ….

درست 23 سال قبل (( البته الان شدم 23 ساله )) در يك روز پاييزي در روز 12 آبان ماه دختري به دنيا امد … تا 10 روز به اين دختر بچه حتي اسم هم نذاشتن .. (( يعني سر اسم دعوا داشتن )) .. بالاخره در آخر ماجرا عمه جان عزيز اسم نگين رو پيشنهاد داد كه اسم اون دختر بچه هم شد نگين … اين دختر بچه در فصل پاييز در 12 آبان ماه در ساعت 1 بعد از ظهر به دنيا امد … اون موقع نمي دونست به چه دنيايي پا گذاشته .. اما حالا كه 23 سال گذشته  مي بينه كه به چه دنيايي پا گذاشته .. دنيايي پر از شادي و غم  و خوبي و بدي و ناراحتي و خوشحالي … دنيايي كه تمام اين چيز ها رو تجربه كرده  و با اين تجربيات بزرگ شده .. حالا 23 ساله شدم .. نمي دونم شاد باشم يا غمگين اما اينو مي دونم كه يه سال ديگه بزرگ شدم … و يه سال به عمرم اضافه شد … حالا ميگم (( نگين كوچولو تولدت مبارك )) 🙂

Birthday_cake

خوب رفتيم 23 سالگي ....

تعجب !!!!!!!!!!

سلام به همه دوستان گلم … راستي اين هفته كه داره نزديك ميشه سالگرد خيلي چيزها هم داره نزديك ميشه كه منتظر باشين در هفته آينده اين وبلاگ كمي پر بار خواهد بود … 🙂

يه چيز تعجب آور هم كه هست خواستم اينجا بگم … امروز تو داشبورد م بودم كه يه چيز تعجب آور ديدم … نه خدايي براي من اولين بار بود … حالا بگم چي ؟؟ من الان نزديك به 11 ماهه اين وبلاگ رو دارم .. اما هيچ وقت يكي از مطالبش جزء مطالب برتر وردپرس ثبت نشده بود … حالا كه اون يكي وبلاگ رو زدم نزديك به يك ماه داره ميشه كه اون يكي وبلاگ رو زدم … امروز ديدم …آخرين مطلب اون وبلاگم جزء برترين مطالب وردپرس هست … برام جالبه .. در عرض يك ماه با اون وبلاگ چه پيشرفتي نشون دادم … خوب عكس زير هم مدرك … حالا من به اين پيشرفت خوشحال باشم يا ناراحت ؟؟؟

gati

اينم مدرك !!!!!

Newer entries » · « Older entries