Archive for روياها و زندگي من

truth part 4

هنوز تو فکر وقایع راهرو بودم .. چرا ترسیده بودم … من قوی تر از آن بودم که بخوام از تنهایی بترسم … تو ذهنم خودم داشتم با اون ترسم که من به لرزه انداخته بود کلنجار می رفتم … پشت میز مطالعه نشسته بودم .. میز کوچکی بود با رنگ احشابی قهوه ای روشن … روی میز یه چراغ مطالعه کوچک سیاه رنگ به چشم می خورد .. ورق های پخ شده روی میز و روی زمین مشخص می کرد .. شب قبل خیلی سعی کرده چیزی بنویسه اما موفق نشده … حتی گوشه اتاق هم میشد ورق های مچاله شده که با عصبانیت پرتاب شده رو مشاهده کرد  … تخت دونفره وسط اتاق کاملا قاطی بود … رو تختی سیاه رنگ روی زمین پخش بود … روی تخت نا مرتب بود و هر کدوم از بالش ها یک طرف تخت …  پرده ها با عجله کنار کشیده شده بودن و به صورت نا مرتب … شلوار لی آبی رنگش کنار کمد  آینه ای روی زمین بود …   اتاق حالتی داشت که انگار جنگ در آن راه افتاده و جنگ زده هست … تنها چیزی که در اون اتاق جنگ زده مرتب خندان به چشم می خورد خرس سفید رنگ کنار تخت بود که داشت لبخند می زد … باورم نمی شد پشت میز کارش نشسته ام … جایی کار می کند .. جایی می نویسد .. جایی خیلی چیز ها رو آنجا حل می کند …

… continue reading this entry.

Advertisements

truth part 3

در طول راهرویی نیمه تاریک که فقط چندتا از چراغ های مهتابی اش روشن بود راه می رفتیم … معلوم بود هیچ کس نیست چون صدای پاهایمان در راهروی خالی طنین می انداخت  … بعد از کمی راه رفتن خانم کنار یهوو ایستاد … نگاهی به صورت من کرد که از راه رفتن خسته شده بود … مکثی کرد و  در همون حالت به فکر رفت … نگاهی به اطراف کرد  و رو به من گفت : اه خاک بر سر ها … گفته بودن طبقه پایین هست اتاق انگار گم شدیم ….  آه کوتاهی کشیدم … و جواب دادم : باید به طبقه ای که استدیو هست برگردیم …. سرش را با افسوس تکون داد و گفت : اوف این همه راه امدیم … باز باید برگردیم … لبخندی بهش زدم .. دستش رو گرفتم  .. دستانش سرد بود معلوم بود از محیط طبقه پایین  که کمی سرد بود او هم احساس سرما می کرد … بعد او هم لبخندی به من تحویل داد و دستم رو گرفت و هر دو را آمد را برگشتیم …. باز همان راهروی تاریک را طی کردیم … و به پله ها رسیدیم … رفتم سه ردیف پله 12 تایی کار سختی به نظر می آمد … مخصوصا در حالتی احساس خستگی کنی …. نفس عمیقی کشید و رو به من کرد گفت : من برای این کارها پیر شدم …. چرا به طبقه همکف آسانسور نگذاشتن …. اسمشون رو هم گذاشتن استدیو رو در یک ساختمان مدرن راه اندازی کردیم …. با حالتی می خواستم بهش انرژی بدهم .. شونه هایش را گرفتم و مالش دادم …. و در دم گوشش گفتم : تو می تونی .. کی گفته تو پیر شدی  .. هنوز اون هم بهت احتیاج داره … خودت می دونی تو نباشی  نمیشه … حالا باهم بر می گردیم طبقه اول …   در همون حالت دستش را به موهایم کشید کمی بازی داد … و دوباره نفس عمیق کشید و باحالتی افسوس بار به پله های که در پیش روی مان بود نگاه کرد و هر دو شروع کردیم از پله ها بالا رفتن …. هر ردیف را بالا می رفتیم یک دقیقه در جا پای پله استراحت می کردیم و دوباره به راهمان  ادامه می دادیم … به ردیف آخر که رسیدم … نگاهی بهم کرد و لبخندی پیروز مندانه زد … لبخندش طوری بود که انگار قله اورست را قرار است فتح کند و کم مانده است به آن پیروزی دست یابد …  دوباره نفس عمیقی کشید و هر دو ردیف آخر پله ها رو بالا رفتیم … به طبقه اول رسیدیم … طبقه اول آنقدر روش بود که یک لحظه چشمانم احساس سوزش کرد … در ذهنم گفتم نه به تاریکی پایین نه به روشنایی اینجا … دیوار های طبقه اول برعکس طبقه همکف به رنک کرمی روشن بود و نور رو بیشتر منعکس می کرد … هیچ چراغی اینجا روشن نبود .. پرده همه پنجره ها کنار بود … و نور خورشید محیط اطراف را به طرز شگفت آوری روشن کرده بود … در کنار هر پنجر یک عدد گلدان کوچک بود داخل آن سرو های جوان کوتاه  خود نمایی می کردن … هنوز چشمانم به نور عادت نکرده بود که دستم را گرفت … با این حرکت به خودم آمدم … نگاهی بهش کردم و دیدم با چشمان تعجب زده داره به من نگاه می کنه … بعد از مدتی و گفت : چیه انگار ماتت زده .. در کدوم دنیا سیر می کنی …. لبخندی بهش زدم گفتم : هیچ جا یه کم چشمام از نور زیاد اذیت شد همین … چیزی نیست … دستش رو دور بازویم حلقه کرد گفت : آره زیر زمین خیلی تاریک بود … نمی فهمم این چه مدلشه اونجا تاریک اینجا اونقدر روشن که آدم ماتش می زنه …. و با صدای بلند خندید …. لبخندی ساده تحویلش دادم … و هر دو به طرف اولین دری که در راهروی طبقه اول باز بود … حرکت کردیم …. اتاق اول و دوم بسته بودن … اتاق سوم درش نیمه باز بود … بازویم را ول کرد و گفت : بذار برم از اینجا بپرسم بیام …. و به طرف اتاق سوم به راه افتاد …. نیمچه در زدنی کرد …. و داخل شد …

… continue reading this entry.

truth part 2

خیلی خسته کننده بود داشتم در طول حیاط هی این ور و اون ور می رفتم … چند ماه از اون  شب که دوباره قول بهش دادم گذشته بود .. باورم نمی شد چند ماه گذشته ..شاید هم به خاطر کارهای و مشغولیت های پی در پی بود که متوجه گذر زمان نشده بودم … اواسط صبح بود شاید هم نزدیک ظهر … زمان از دستانم خارج شده بود .. هنوز متوجه نشده بودم چقدر است در طول حیاط هی این ور و اون ور میرم … نگاهی به درختان داخل باغچه کردم .. تمام برگ های درختان  خبر از اواسط پاییز میداد اما چندتا گل هنوز داخل باغچه بودن که بگن هنوز زمستان نشده … سرم رو برگردوندم و به نمای خونه نگاه کردم .. یه خونه که به نظر مدرن می یومد اما  زیر شیروانیش خبر نیمه کلاسیک بودنش می داد … رنگ لجنی زیر شیروانی با نمای مرمری سبز خونه خیلی خوب تطبیق داده شده بود .. پنجره های مدرن نیمه ایتالیایی سیاه رنگ هم خوب با  این نما جور شده بود … پله هایی که از در خروجی خونه به حیاط منتهی میشد به تعداد 6 یا 7 تا بود به رنگ های خاکستری و سیاه … هنوز خیره نامای خونه بودم بعد یه مدت متوجه شدم کسی نمی یاد … روی تخت که وسط حیاط بود نشستم  و روش مقداری پتو بود که معلوم بود از شب گذشته آنجا مانده هست … هوای بیرون کمی سرد بود اما چون نزدیک ظهر بود کمی از سرما کم شده بود ولی با نشستنم  احساس سرمای بیشتری کردم .. خودم را کمی جمع کردم تا در خروجی خونه با صدای جیرجیری باز شد .. با حالتی شل وار از پله ها پایین امد .. یک شلوار ورزشی گشاد به تن داشت و یک کت بافتنی پشمی به تن داشت از زیر کت هم یک اسکی یقه سفید پوشیده بود .. مثل همیشه موقع راه رفتن دستی به موهای لخت خود می کشد و سعی می کرد اونا رو بازی بدهد … حالت شل راه رفتنش خیلی خنده دار بود … با یک دستش موهاش رو بازی می داد و در دست دیگرش پتوی چارخونه بود … وقتی کنار من رسید خودش رو با حالت بسیار شل خودش رو روی تخت انداخت … پتو رو روی دوشم انداخت  و لبخند موزیانه ای کرد گفت : از صبح حیاط متراژ کردی چه خبره این همه خودت مشغول کردی .. مامان گفت این پتو رو ببر الان سرما می خوره …

… continue reading this entry.

Trump .. Truth .. Forced to hide something

امروز دلم گرفته باروم نمیشه مجبور به چه کارهایی شدم … تا حالا شده مجبور بشین هر چی پل که درست کردین رو یهوو از هم بپاشین … تهمت رو به جونتون بخرید … و همه چیز خراب کنید … حتی باعث بشین افکار دیگران بهتون بد بین بشه .. چون مجبوری این کار کنی .. اگر نکنی مشکلی پیش می یاد .. هیییییی .. برای درست کردن کاری باید یه چیزی رو خراب کنی … و من این چند روز این کار انجام دادم .. خدا به دادم برسه … عجب راهی هستم عجب جایی گیر کردم … و مجبور به چه کار هایی هستم .. پاک کردن خیلی سخته … همه چیز به جون بخری و شروع کنی به پاک کردن  .. برای اینکه چیزی رو پنهون کنی … هییییییییی … می دونستم اینجور میشه اما مجبورم … چاره ای ندارم برای پنهون کردن زندگی و حقیقتم مجبورم  بعضی کار ها کنم و تهمت ها و افکار دیگران به جون بخرم …. وقتی پا به این راه گذاشتم همه چیز به  چشم گرفتم … سخته .. بهم فشار می یاد … مثل امروز که داروها رو قاطی کردم و نوک انگشت پام کبود شد … امروز دو قدم با مرگ فاصله داشتم … اما بخیر گذشت … من همه فشار ها و سختی ها رو قبول کردم … و ادامه میدم … چه سخته پا در جایی بذاری راه برگشتی نداشته باشه … اما چاره ای نیست همه چیز رو به جون خریدم … باید ادمه بدم … تا شاید تموم بشه  … اما خیلی سخته چون هنوز به وسط راه هم نرسیدم … و چه سخته که میدونی روزی پاک خواهی شد … فداکاری بزرگیه  .. اما میدانم ارزش را داره  …. پس ادامه میدهم .. با تمام سختی ها و فشار ها …. و معذرت می خواهم از تمام کسانی باعث میشم بدبین بشن … اما چاره ای ندارم …  مجبورم .. معذرت … من باید ادامه بدهم …. پس میریم … به جلو …

Short conversation

هوا خيلي گرم بود نمي دونم عصر چرا هوا گرمه اينجا ؟؟ فقط راه دو دقيقه اي بود اما براي من مانند يك ساعت گذشت .. همون جا ايستادم و به ساعتم نگاه كردم .. چه مسخره ساعت 7.30 نشون ميداد .. يعني فقط 10 دقيقه راه رفته بودم و اينجور احساس خستگي مي كردم .. از تپه بالا رفتم .. نزديك به 3 ماه بود اونجا نرفته بودم .. جايي بود كه وقتي به مشكل بر مي خوردم مي رفتم .. هنوزم نمي دونم تو اين سه ماه كه اين همه مشكلات از سر كولم بالا مي رفت چرا به اونجا نرفتم .. نسيم گرم گوشه شالم رو نوازش داد ..  اما خيلي دلم مي خواست اون نسيم خنك باشه و حالم رو جا بي ياره اما همينش هم از هيچي بهتره .. جلو رفتم و يهوو خشكم زد .. بعد 8 ماه اونجا نشسته بود .. عجيب مي يومد اما امده بود .. چند بار پلك زدم اما رويا نبود واقعا اونجا نشسته بود . جلو رفتم انگار فهميده بود امدم .. سرش رو برگردوند .. تو اين 8 ماهي كه نديده بودمش به نظر پير تر مي يومد .. با صدايي نيمه شاد گفت : امدي دير كردي منتظر بودم ….

… continue reading this entry.

Doubt

 هي از شك كردن متنفرم .. مخصوصا به چيزي كه خودم مي دونم و حتي ميدونم درسته شك كنم .. چند روزه چنان شكي به دلم افتاده كه هر روز سعي دارم حلش كنم .. سخته .. همه چيز بدوني وانمود كني نمي دوني روش شك هم بكني … احساس مزخرفيه .. هنوز نمي دونم چطور رفعش كنم .. همه سعي دارن كمك كنن اما انگار در من يه ذره هم اثر نداره … هي چي جلو ميرم بيشتر مي فهمم درسته .. اما نمي دونم چرا شكم برطرف نميشه … هيييييي خسته شدم .. اما اين شك … از اينكه ثابت بموني منتظر باشي تا شكت برطرف بشه … از شك كردن و انتظار هم متنفرم … اين چند روز كه عروسي بودم به جاي خوش گذشتن فقط با خودم كلنجار رفتم .. فقط منتظر نمي دونم چي بودم … هر روز بدتر از ديروز .. با اون كابوس هاي مزخرفم شروع شده .. اما من اميدوارم اون چيزهايي ميدونم .. اتفاق خواهد افتاد اينكه من رو سر پا نگه داشته … و باعث ميشه صبر كنم … و يكي هم جملاتي كه بهم آرامش ميده … جملات زير … كه هميشه مانند يك آرام بخش برام بوده ..  

(( تنها به صداي قلب گوش بده اون چي ميگه ))

(( شك نكن .. تو خودت مي دوني درسته .. پس واسه چي شك مي كني ))

(( به هيچ كس اعتماد نداري به قلبت اعتماد كن ))

(( تا حالا شده فكر كني بهت كلك ميزنم مي دوني به هر كس بزنم به تو نه ))

(( مي دونم تو دنيا اعتماد كردن سخته .. پس به خودت و اون چيزي كه درونت ميگه اعتماد كن ))

(( همه چيز درست ميشه .. خودت گقتي سختي ها جلو هست .. پس موفق ميشيم ))

(( به قول خودت .. زمان حلال مشكلاته .. پس شكت هم با زمان از بين ميره .. نگران نباش ))

به نظر بي معني مي ياد .. اما اين جملات كه بهم آرامش ميده .. گاهي يك جمله چقدر مي تونه براي انسان آرام بخش باشه .. حتي آرام كننده تر از قرص هاي آرام بخش … دارم با خودم فكر مي كنم … مي دونم با مرور زمان اين شك منم حل خواهد شد … اما مشكل اينه توانش ديگه ندارم .. اما مامان راست ميگه من نگينم دختري كه هميشه شگفتي  مي كنه .. اين بار هم مي تونم اين شگفتي رو درست كنم .. پس من مي تونم بر همه چيز پيروز بشم .. ميشم و ميتونم … من با اين شكم هم مبارزه مي كنم .. چون مي توانم .. پيش به سوي  مبارزه با تمام شك هاي دنيا .. هه هه

Feeling / Super Jonior – No other

سلام واو بعد سال ها امدم باز در اينجا رو باز كنم .. هي روزگار هي … نمي دونم يه حسي گفت بيا دوباره اينجا بنويس براي چي  اونم نمي دونم … خوب حرف از حس و احساسات شد … خوب تا حالا چطوري ابراز احساسات كردين واسه عشقتون .. هان .. اصلا اين كار انجام دادين ؟؟

خوب حالا من بحثم اين ابراز احساسات هاي معمولي نيست .. ابراز احساساتي كه هي نقشه مي كشيد و يه جورايي مي خواين براي عشقتون سوپرايز كنيد با كوچكترين چيز ها …

مي دونيد اين يه دنيا براش ارزش داره … پس دنيا اينه با چيز هاي كوچيك معجزه كنيد …

من عاشق اين معجزه هاي كوچيكم .. چون اون احساسي رو كه بهم ميده غير قابل وصفه ….

حتما ميگين نگين زده به سرش نه .. الان داشتم يه كليپ ميديدم از گروه سوجو كه داره تو كليپ اون معجزه هاي كوچك رو نشون ميده … منم يايد معجزه هاي كوچك خودم افتادم …. واقعا كه اين ها به انسان احساس زندگي كردم ميدن ….

ياد يه جمله افتادم كه برام خيلي عزيزه … اما چون شخصي با زبان اصلي خودش ميذارم ….

난 당신이 내 인생의 빛이 생명을주는거야 다이아몬드 햇빛 내 마음에서 유일한 다이아몬드처럼 가슴에 내 작은 사랑의 기적을

خوب براتون الان كليپ آهنگ No other گروه Super Jonior ميذارم تا شايد شما هم ياد معجزه هاي كوچكتون  بيوفتين …

 

http://www.mediafire.com/?jkywnfjzmyj

اينم يه معجزه كوچك من كه … عاشقشم چون خودش رو برام نشون ميده .. هه هه

بازي بچگانه !!!

كاش همه چيز مثل زمان بچه گي ها مي موند ..

سلام خيلي وقته نيومدم همه جا رو خاك گرفته … هي چه دوراني داشتم اينجا اما حالا چي … حالا چي دارم … كساني كه دور برم بودن گذاشتن رفتن .. شايد هم من پس كشيدم و گذاشتم رفتم نمي دونم .. يكي از اين دو مورد هست .. مغزم كار نمي كنه كه بفهمم اشتباه از من بوده يا از كس ديگه كلا دنبال مقصر گشتن اشتباهه …. حالا من اينجا رو ول كردم درست 4 ماهه به خونم سر نزدم .. چه برسه به دوستام … هي شايد هم بهترين كار بود اما حالا نمي دونم دلم واسه نوشتن تنگ شده .. اما دستم نمي يومد بنويسم … چراش رو هم نمي دونم .. فقط خوب ميدونم من تغيير كردم و ديگه مثل سابق نيستم … اول تغييراتم رو دوست داشتم اما حالا مي ترسم .. نمي دونم چرا … شايد هم دوباره فكر هاي مسخره به ذهنم امده … سعي مي كنم دورشون كنم .. اما نميشه … هييييييييييي

همه چيز با يه بازي مسخره يا اشتياق يه طرفداري شروع شد .. بعد سادگي ها و پاكي ها … اما بعد اشتباهات و تصادفات و تكرار اشتباهات …. بازي بچگانه رو تبديل به يه گره كور كرد … كه حالا خودمم نمي دونم چطور بازش كنم .. من بچه شدم اون از من بدتر … من اشتباه كردم اون از من بدتر … و آخر سر چي فقط تنها حرفي كه گفت اين بود .. تو از من چي مي خواي …. حالا موندم توش واقعا من ادعا دارم و از اون چيزي مي خوام يا …. ديگه واقعا نمي دونم اين بازي بچگانه چطور به يك بازي …. حالا بازيي كه توش موندم و نمي دونم چطور تمومش كنم … شايد هم ديوونه شدم و نمي تونم هيچ چيزي رو به آخر اين بازي بچگانه برسونم … شايد هم اين بازي بچگانه آخر نداره … كسي چه مي دونه ؟؟

قاطي و پاطي از زندگي و دوباره سلام !!!

merry christmas

سلام جالبه دارم رفته رفته از اين وبلاگ هم دور ميشم كه اين به نظرم اصلا خوب نيست .. واو فكر كنم نزديك به يك ماه نيم شده كه به اين وبلاگ سر نزدم جالبه !!! اصلا فكر نمي كردم يك روز اينجوري بشه اينجا هم خاك بگيره . اينجا خونه منه اما گاهي وقت ها نقل مكان كردن به يك جاي ديگه هم كار دست آدم ميده . دست به كارهايي زدن هم .. مثلا قبل از باز كردن اون يكي وبلاگ فكر نمي كردم تمام وقتم رو خواهد گرفت . اما پشيمون نيستم پيشرفت خيلي خيلي خوبي اونجا نشون دادم . اين منو خوشحال مي كنه . اما حالا گفتم يه سر هم به خانه خاك گرفته ام بزنم و بگم معذرت كه اين چند وقت رو اصلا درت رو باز نكردم . سرم كمي شلوغه اما داره يواش يواش آروم ميشه . سعي مي كنم تند تند به اينجا سر بزنم . داريم به ايام كريسمس هم نزديك ميشيم واو اونم جالبه داريم يك دهه رو پشت سر ميذاريم وارد يك دهه ديگه ميشيم . برام عجيبه سال 2010 انگار همين ديروز بود . شد سال 2009 اما يكسال داره ميگذره . خوب كار كردن با تقويم ميلادي هم اين مشكلات رو داره . خوب چه كنم دو طرفه شدم آخه بايد هميشه تقويم ميلادي هم يادم باشه . اوففف چقدر دوست داشتم ايام كريسمس رو اينجا نبودم اما خوب چه ميشه كرد ما هم گير كرديم اينجا بايد بسوزيم و بسازيم . نمي دونم اين چند روزه خيلي دارم فكر مي كنم به همه چيز و با خودم ميگم بي خيال فكرت رو يه جاي ديگه مشغول كن .. درس و فيلم و وبلاگ و سريال و كتاب … شدن مشغوليت هاي من .. تازگي ها به انجمن هم نميرم درست شده مثل اين وبلاگم … (( از بچه هاي انجمن تي وي سنتر هم خيلي معذرت مي خوام مي دونم خيلي بي وفا شدم .. خيلي بخشيد … )) .. خوب درس خوندم هم بهونه هست اما امسال ديگه بايد حسابي بخونم .. اين مجبوريه … فيلم ديدن هم يه مشغوليت ديگه اما تازگي ها زياد سريال مي بينم .. اين براي روحيه ام خيلي تاثير گذاشته … خوب حالا ميگم قاطي پاطي نوشتم يه چندتا از سريال هايي كه مي بينم رو هم بگم .. فكر بدي نيست …

… continue reading this entry.

يك سال گذشت …

هميشه با خودم مي گفتم كدوم آدم عاقل مي ياد نوشته هاي منه خنگه رو مي خونه . يه زماني ترس داشتم كه بيام يه چيزي بنويسم حالا چه برسه به وبلاگ نويسي . اولين بار وبلاگ نويسي رو با يه خونه كهنه شروع كردم .. هنوز چندماه نشده بود كه داشتم به اون خونه عادت مي كردم .. يكي از دوستان گفت بيا اسباب كشي كن يه خونه جديد .. خونه اي كه وقتي واردش شدم ترسيدم .. اونقدر بزرگ بود كه گفتم براي من كوچيك جايي نيست . خودم يه گوشه ي اين خونه قايم كردم و شروع كردم يواش يواش به نوشتن . اولش به غير از چندتا دوست هيچ كس به اين خونه من سر نمي زد . تا اينكه يواش يواش خونه ما هم پر مهمون شد گاهي مي يومدن گاهي از ياد مي رفتيم .. كساني كه امدن و رفتن .. كساني كه دلم شكستن رفتن .. كساني تازه امدن و تو خونه من جا پيدا كردن . هي با خودم مي گفتم من نمي تونم تو اين خونه بزرگ زندگي كنم اما حالا نمي تونم از اين خونه بزرگ دل بكنم . چه چيزها اينجا ننوشتم چه درد دل هايي نكردم . چه اشك هايي سر اين نوشته ها نريختم .. واقعا يك پا خاطره دارم من از اين خونه .. خونه اي كه با ترس واردش شدم اما حالا جزءي از من شده . اولين پستم رو با اين پست شروع كردم .. و رفته رفته پست هاي بعدي .. گاهي از ته دلم نوشتم .. گاهي از شادي هايم .. گاهي از غم هايم .. گاهي به كساني اعتراض كردم كه هيچ كدوم متوجه هم نشدن .. گاهي از علايق نوشتم .. اما هيچ وقت نه زيادي گفتم و نه كم .. هيچ وقت چيزي از خودم رو به رخ كسي نكشيدم .. فقط خود خودم بودم به همين سادگي و صافي .. مثل آب روان .. اين بود كه عاشق اين خونه شدم چون تنها جايي بود كه خودم خودم بودم .. بدون هيچ نقشي يا نقابي فقط خودم .. حالا يه خونه جديد هم دارم كه سرم گرم اون خونه هست .. هنوز تازه ساخته اما خيلي پيشرفت نشون داده .. كمي اين خونه رو ول كردم اما بازم به اين خونه قديميم سر ميزنم .. چون اينجا خونه منه و جزء ي از من … خوب حالا حتما ميگين چرا دارم اين دري وري ها رو ميگم … چون امروز يكسال شده كه من ساكن اين خونه شدم … خونه اي كه نمي تونم ولش كنم .. مال منه و جزءي از من .. تنها جايي كه خودمم و احساس آرامش مي كنم … يك سال گذشت .. واقعا هم چه قدر زود ميگذره .. انگار همين ديروز بود كه تازه پا به اين خونه گذاشتم .. اما حالا يك سال كه ميگذره .. خونه ام هم با خودم يك سال بزرگ شده … و من يك سال هست وبلاگ نويسي رو تو اين خونه  با تمام خوبي هاش و بدي هاش شروع كردم … زمان در حال حركته و ما هم با اون حركت مي كنيم … حالا وبلاگ من يكساله شده .. خوب فكر كنم زيادي حرف زدم … همتون رو دوست دارم .. و به وبلاگ عزيزم و خونه ام ميگم (( يك ساله شدنت مبارك )) 🙂

وبلاگم تولد يك سالگيت مبارك ...

اينم يه كيك واسه صاحبخونه .. چون عاشق پروانه هام ..

« Previous entries