Archive for داستان ها

truth part 4

هنوز تو فکر وقایع راهرو بودم .. چرا ترسیده بودم … من قوی تر از آن بودم که بخوام از تنهایی بترسم … تو ذهنم خودم داشتم با اون ترسم که من به لرزه انداخته بود کلنجار می رفتم … پشت میز مطالعه نشسته بودم .. میز کوچکی بود با رنگ احشابی قهوه ای روشن … روی میز یه چراغ مطالعه کوچک سیاه رنگ به چشم می خورد .. ورق های پخ شده روی میز و روی زمین مشخص می کرد .. شب قبل خیلی سعی کرده چیزی بنویسه اما موفق نشده … حتی گوشه اتاق هم میشد ورق های مچاله شده که با عصبانیت پرتاب شده رو مشاهده کرد  … تخت دونفره وسط اتاق کاملا قاطی بود … رو تختی سیاه رنگ روی زمین پخش بود … روی تخت نا مرتب بود و هر کدوم از بالش ها یک طرف تخت …  پرده ها با عجله کنار کشیده شده بودن و به صورت نا مرتب … شلوار لی آبی رنگش کنار کمد  آینه ای روی زمین بود …   اتاق حالتی داشت که انگار جنگ در آن راه افتاده و جنگ زده هست … تنها چیزی که در اون اتاق جنگ زده مرتب خندان به چشم می خورد خرس سفید رنگ کنار تخت بود که داشت لبخند می زد … باورم نمی شد پشت میز کارش نشسته ام … جایی کار می کند .. جایی می نویسد .. جایی خیلی چیز ها رو آنجا حل می کند …

… continue reading this entry.

truth part 3

در طول راهرویی نیمه تاریک که فقط چندتا از چراغ های مهتابی اش روشن بود راه می رفتیم … معلوم بود هیچ کس نیست چون صدای پاهایمان در راهروی خالی طنین می انداخت  … بعد از کمی راه رفتن خانم کنار یهوو ایستاد … نگاهی به صورت من کرد که از راه رفتن خسته شده بود … مکثی کرد و  در همون حالت به فکر رفت … نگاهی به اطراف کرد  و رو به من گفت : اه خاک بر سر ها … گفته بودن طبقه پایین هست اتاق انگار گم شدیم ….  آه کوتاهی کشیدم … و جواب دادم : باید به طبقه ای که استدیو هست برگردیم …. سرش را با افسوس تکون داد و گفت : اوف این همه راه امدیم … باز باید برگردیم … لبخندی بهش زدم .. دستش رو گرفتم  .. دستانش سرد بود معلوم بود از محیط طبقه پایین  که کمی سرد بود او هم احساس سرما می کرد … بعد او هم لبخندی به من تحویل داد و دستم رو گرفت و هر دو را آمد را برگشتیم …. باز همان راهروی تاریک را طی کردیم … و به پله ها رسیدیم … رفتم سه ردیف پله 12 تایی کار سختی به نظر می آمد … مخصوصا در حالتی احساس خستگی کنی …. نفس عمیقی کشید و رو به من کرد گفت : من برای این کارها پیر شدم …. چرا به طبقه همکف آسانسور نگذاشتن …. اسمشون رو هم گذاشتن استدیو رو در یک ساختمان مدرن راه اندازی کردیم …. با حالتی می خواستم بهش انرژی بدهم .. شونه هایش را گرفتم و مالش دادم …. و در دم گوشش گفتم : تو می تونی .. کی گفته تو پیر شدی  .. هنوز اون هم بهت احتیاج داره … خودت می دونی تو نباشی  نمیشه … حالا باهم بر می گردیم طبقه اول …   در همون حالت دستش را به موهایم کشید کمی بازی داد … و دوباره نفس عمیق کشید و باحالتی افسوس بار به پله های که در پیش روی مان بود نگاه کرد و هر دو شروع کردیم از پله ها بالا رفتن …. هر ردیف را بالا می رفتیم یک دقیقه در جا پای پله استراحت می کردیم و دوباره به راهمان  ادامه می دادیم … به ردیف آخر که رسیدم … نگاهی بهم کرد و لبخندی پیروز مندانه زد … لبخندش طوری بود که انگار قله اورست را قرار است فتح کند و کم مانده است به آن پیروزی دست یابد …  دوباره نفس عمیقی کشید و هر دو ردیف آخر پله ها رو بالا رفتیم … به طبقه اول رسیدیم … طبقه اول آنقدر روش بود که یک لحظه چشمانم احساس سوزش کرد … در ذهنم گفتم نه به تاریکی پایین نه به روشنایی اینجا … دیوار های طبقه اول برعکس طبقه همکف به رنک کرمی روشن بود و نور رو بیشتر منعکس می کرد … هیچ چراغی اینجا روشن نبود .. پرده همه پنجره ها کنار بود … و نور خورشید محیط اطراف را به طرز شگفت آوری روشن کرده بود … در کنار هر پنجر یک عدد گلدان کوچک بود داخل آن سرو های جوان کوتاه  خود نمایی می کردن … هنوز چشمانم به نور عادت نکرده بود که دستم را گرفت … با این حرکت به خودم آمدم … نگاهی بهش کردم و دیدم با چشمان تعجب زده داره به من نگاه می کنه … بعد از مدتی و گفت : چیه انگار ماتت زده .. در کدوم دنیا سیر می کنی …. لبخندی بهش زدم گفتم : هیچ جا یه کم چشمام از نور زیاد اذیت شد همین … چیزی نیست … دستش رو دور بازویم حلقه کرد گفت : آره زیر زمین خیلی تاریک بود … نمی فهمم این چه مدلشه اونجا تاریک اینجا اونقدر روشن که آدم ماتش می زنه …. و با صدای بلند خندید …. لبخندی ساده تحویلش دادم … و هر دو به طرف اولین دری که در راهروی طبقه اول باز بود … حرکت کردیم …. اتاق اول و دوم بسته بودن … اتاق سوم درش نیمه باز بود … بازویم را ول کرد و گفت : بذار برم از اینجا بپرسم بیام …. و به طرف اتاق سوم به راه افتاد …. نیمچه در زدنی کرد …. و داخل شد …

… continue reading this entry.

truth part 2

خیلی خسته کننده بود داشتم در طول حیاط هی این ور و اون ور می رفتم … چند ماه از اون  شب که دوباره قول بهش دادم گذشته بود .. باورم نمی شد چند ماه گذشته ..شاید هم به خاطر کارهای و مشغولیت های پی در پی بود که متوجه گذر زمان نشده بودم … اواسط صبح بود شاید هم نزدیک ظهر … زمان از دستانم خارج شده بود .. هنوز متوجه نشده بودم چقدر است در طول حیاط هی این ور و اون ور میرم … نگاهی به درختان داخل باغچه کردم .. تمام برگ های درختان  خبر از اواسط پاییز میداد اما چندتا گل هنوز داخل باغچه بودن که بگن هنوز زمستان نشده … سرم رو برگردوندم و به نمای خونه نگاه کردم .. یه خونه که به نظر مدرن می یومد اما  زیر شیروانیش خبر نیمه کلاسیک بودنش می داد … رنگ لجنی زیر شیروانی با نمای مرمری سبز خونه خیلی خوب تطبیق داده شده بود .. پنجره های مدرن نیمه ایتالیایی سیاه رنگ هم خوب با  این نما جور شده بود … پله هایی که از در خروجی خونه به حیاط منتهی میشد به تعداد 6 یا 7 تا بود به رنگ های خاکستری و سیاه … هنوز خیره نامای خونه بودم بعد یه مدت متوجه شدم کسی نمی یاد … روی تخت که وسط حیاط بود نشستم  و روش مقداری پتو بود که معلوم بود از شب گذشته آنجا مانده هست … هوای بیرون کمی سرد بود اما چون نزدیک ظهر بود کمی از سرما کم شده بود ولی با نشستنم  احساس سرمای بیشتری کردم .. خودم را کمی جمع کردم تا در خروجی خونه با صدای جیرجیری باز شد .. با حالتی شل وار از پله ها پایین امد .. یک شلوار ورزشی گشاد به تن داشت و یک کت بافتنی پشمی به تن داشت از زیر کت هم یک اسکی یقه سفید پوشیده بود .. مثل همیشه موقع راه رفتن دستی به موهای لخت خود می کشد و سعی می کرد اونا رو بازی بدهد … حالت شل راه رفتنش خیلی خنده دار بود … با یک دستش موهاش رو بازی می داد و در دست دیگرش پتوی چارخونه بود … وقتی کنار من رسید خودش رو با حالت بسیار شل خودش رو روی تخت انداخت … پتو رو روی دوشم انداخت  و لبخند موزیانه ای کرد گفت : از صبح حیاط متراژ کردی چه خبره این همه خودت مشغول کردی .. مامان گفت این پتو رو ببر الان سرما می خوره …

… continue reading this entry.

truth

هوا رو به روشنایی بود .. وسط حیاط بزرگی ایستاده ام… حیاطی  که همه جاش خاکی مسیر خانه با سنگ فرش هایی مشخص شده بود … می تونستم خانه ای که به نظر طرح قدیمی می آمد و تماما چوبی بود ..  خودش از چوب تیره و زیر شیروانیش از چوب روشن بود رو تماما ببینم … باد شدیدی می وزد … تا جایی احساس می  کردم می خواد دست ببره و تمام درخت های حیاط رو از ریشه بکنه … مو های پریشنانم  در اثر باد پریشان تر به نظر می آمد … می تونستم شدت باد رو از صدا دادن در و پنجره ها هم فهمید که انگار از دو طرف در فشار هستن …. خورشید در حال طلوع  را که می توانستم اولین اشعه های روشنایی اون رو احساس کنم .. چون با هر اشعه صورتم که مثل مردها سرد شده بود رو گرم می کرد …  هنوز داشتم  به خونه خاموش که در تاریکی خودش فرو رفته  نگاه می کردم … هنوز خیره ساختمان بودم و در خیال خودم که در کشویی وردی ساختمان با صدای گوش خراشی باز شد …  با لباس  خوابش سریعا بیرون آمد .. پا برهنه  سنگ فرش ها رو طی کرد و به من رسید  .. نفس میزد  کاملا از حالتش معلوم  بود که تازه از خواب بیدار شده …موهایش در اثر وزش شدید باد شدید بهم ریخته به نظر می آمد … نفسی تازه کرد گفت  : وسط حیاط تو این باد چی کار می کنی ؟؟  .. تکونی به خودم دادم به چهره  پریشانش نگاه کرد خواستم لبخنی بزنم اما سریعا از  صورتم محو شد … آب دهانم را قورت دادم و جواب داد م : هیچی  .. فقط منتظر بودم … خیلی آرام بخشه اما اگه این باد خشن که  مثل تازیانه به صورتم بذاره …. دستم را گرفت … وای دست هایش داغ داغ بود .. متوجه این نشده ام که چقدر بدم سرد شده … گرمای دستانش لذت بخش بود …. نگاهی بهم کرد دستی به موهایم کشید … گفت اینجوری مریض میشی   .. تمام بدنت سرده .. چرا اینجا وایستادی … بیا بریم خونه …   هنوز داشتم  به پریشانیش نگاه می کردم که متوجه شدم دستم رو گرفته و کشان کشان به طرف خانه خاموش منو می بره .. می خواستم نرم و جلو گیری کنم اما اون قدرت رو نداشتم که در مقابلش وایستم هیچ وقت نتونسته بودم در مقابل اون وایستم  … البته در موارد استثناء …  در کشویی رو  باز با همون صدای گوش خراش باز کرد و داخل شدیم … آرام گفتم : یواش  الان بیدار میشن …. لبخندی ساده زد گفت : نه خیالت راحت با این صدای باد متوجه هیچی نمیشن …  خونه در تاریکی بود تنها چیزی  که  باعث روشنایی اون خونه شد اشعه  های خورشیدی که  در حال طلوع بود … چشم هام در این دو رنگی پرپر می زد .. دستم را محکم گرفت  گفت  : بیا دنبالم   فقط مواظب باش زمین می خوری …  آرام به دنبالش را افتادم … گرمای دستش بهم آرامش میداد دیگه خبری از سرمای بیرون و  شلاق های باد نبود … اما این دفعه در تاریکی خانه خاموش گیر کرده ام .. اما او در جلوی من یک روشنایی که راه را برایم نشان میداد … این احساس آرامش میداد  احساس آرامشی که خیلی وقته نداشتم … دوباره صدای گوش خراش در کشویی آمد اما این دفعه از ساکتی خونه چند برابر .. منو هل داد جلو و دوباره همون صدا … این دفعه در بسته شد … داخل اتاقی بودم  که شاید چند سال از زندگی کودکیش اونجا گذشته بود … اتاقی که دیوار هایش کرمی بود خیلی ساده  همون  سادگی دوران کودکی را داشت .. هیچی دست نخورده بود .. شاید هم نذاشته بود دست بزنن … می دانستم  که خودش هم با اینجوری  ماندن اتاق  بهش آرامش میده … دوباره دستم را گرفت و منو روی تخت نشاند … عروسک روی تخت خیلی زیبا با لبخندی که داشت به من نگاه می کرد … خیره مانده بودم دوباره دستی به سرم کشید که به خود آمدم .. کنارم نشسته بود .. و داشت با چشمانی نگران نگاهم می کرد … می دونستم با این قیافه من تو دلش غوغا به پاست .. اما دوست نداشت قبل من دهنانش باز کنه … می دونستم منتظره تا حرفم بزنم … منم زیاد منتظرش نذاشتم و لب هایم رو باز کردم ..

… continue reading this entry.

عشق و ثروت و موفقیت … ؟!!؟

heart_beads_3255

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »

آری… با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید …….

آيا واقعا حقيقت اين است پس كو مهر و محبت !!!

سربازي كه پس از جنگ ويتنام ميخواست به خانه برگردد ؛ در تماس تلفني خود از سانفرانسيسكو به والدينش گفت:
« پدر و مادر عزيزم ؛ جنگ تمام شده و من ميخواهم به خانه باز گردم؛ ولي خواهشي از شما دارم.دوستي دارم كه مايلم او را به خانه بياورم»
والدين او در پاسخ گفتند:ما با كمال ميل مشتاقيم كه اورا ملاقات كنيم.
پسر ادامه داد: «ولي لازم است موضوعي را در مورد او بدانيد. او در جنگ به شدت آسيب ديده و در اثر برخورد با مين يك دست و يك پاي خود را از دست داده است و جايي براي رفتن ندارد. بنابر اين ميخواهم اجازه دهيد كه او با ما زندگي كند.»
والدين گفتند: پسر عزيزم شنيدن اين موضوع براي ما بسيار تاسف بار است ؛ شايد بتوانيم به او كمك كنيم كه جايي براي زندگي پيدا كند.
پسر گفت:« نه ؛ من ميخواهم او با ما زندگي كند.»
والدين گفتند: تو متوجه نيستي. فردي با اين شرايط موجب دردسر ما خواهد شد.ما فقط مسئول زندگي خودمان هستيم و نميتوانيم اجازه دهيم مشكل فرد ديگري زندگي ما را دچار اختلال كند. بهتر است به خانه باز گردي و او را فراموش كني.دوستت راهي براي ادامه زندگي خواهد يافت.
در اين هنگام پسر با ناراحتي تلفن را قطع كرد و والدين او ديگر چيزي نشنيدند.چند روز بعد پليس سانفرانسيسكو به خانواده پسر اطلاع داد كه فرزندشان در سانحه سقوط از يك ساختمان بلند جان باخته است که مشكوك به خودكشي مي باشد.پدر و مادر سراسيمه به سمت سانفرانسيسكو مراجعه كردند و براي شناسايي جسد به پزشكي قانوني رفتند.آنها فرزند را شناختند و به موضوعي پي بردند كه تصورش را هم نميكردند. فرزند آنها فقط يك دست و يك پا داشت . 😦

راز زنـدگـی *

heart-in-hands2

در افسانه ها آمده روزی که خـداوند جهـان را آفرید فرشـتگان مقرب را
به بارگاه خـود فرا خـواند و از آنهـا خواست تا برای پنهـان کـردن راز زنـدگی
پیشنهاد بدهنـد .
یکی از فرشتگان به پروردگار گفت : خداوندا آن را در زیرزمین مدفون کن .
فرشته دیگـری گفت : آن را در زیر دریاها قرار بـده .
وسـومی گفت : راز زنـدگی را در کوهـها قرار بده .
ولی خـداوند فرمود : اگرمن بخواهم به گفته های شما عمل کنم فقط
تعـداد کمی از بنـدگانم قادر خواهند بود آن را بیـابنـد ؛ در حالی که من
می خواهم راز زنـدگی در دسترس همه بنـدگانم باشـد .
در این هنگام یکی از فرشتگان گفت : فهـمیدم کجا ؛ ای خدای مهربان
راز زندگی را در قلب بنـدگانت قرار بده زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد
که برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند .

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

عشق به مادر

ab3930vmother-and-baby-in-white-posters1

در مطب دكتر در مطب دكتر به شدت به صدا درآمد.

دكتر گفت: «در را شكستي! بيا تو.»

در باز شد و دختر كوچولوي نه ساله اي كه خيلي پريشان بود، به طرف دكتر دويد: «آقاي دكتر! مادرم!» و در حالي كه نفس نفس مي زد، ادامه داد: «التماس مي كنم با من بياييد! مادرم خيلي مريض است.»

دكتر گفت: «بايد مادرت را اينجا بياوري، من براي ويزيت به خانه كسي نمي روم.»

دختر گفت: «ولي دكتر، من نمي توانم. اگر شما نياييد او مي ميرد!» و اشك از چشمانش سرازير شد.

دل دكتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود. دختر دكتر را به طرف خانه راهنمايي كرد، جايي كه مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود.

دكتر شروع كرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد. او تمام طول شب را بر بالين زن ماند؛ تا صبح كه علائم بهبود در او ديده شد.

زن به سختي چشمانش را باز كرد و از دكتر به خاطر كاري كه كرده بود تشكر كرد.

دكتر به او گفت: «بايد از دخترت تشكر كني. اگر او نبود حتما مي مردي!»

مادر با تعجب گفت: «ولي دكتر، دختر من سه سال است كه از دنيا رفته!» و به عكس بالاي تختش اشاره كرد.

پاهاي دكتر از ديدن عكس روي ديوار سست شد.

اين همان دختر بود!!

فرشته اي كوچك و زيبا!!

((کرگدن ها هم عاشق می شوند))

خوب داستان ها رو دوست دارم مخصوصا داستان هايي رو كه آموزنده و زيبا باشن . داستان نوشتن رو هم دوست دارم . خوب حالا يكي از داستان هايي رو كه خيلي دوست دارم براتون ميذارم اميد وارم خوشتون بياد !!!!

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

((کرگدن ها هم عاشق می شوند))
كرگدن گفت:نه امکان ندارد کرگدن ها نمی توانند با کسی دوست شوند
دم جنبانک گفت : اما پشته تو می خارد لایچین های پوست تو پر از حشره های ریز است یکی باید پشت تورا بخاراند یکی بایدحشره های تو را بردارد
كرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست شوم پوست من خیلی کلفت است همه به من میگویند پوست کلفت
دم جنبانک گفت :اما دوست عزیز دوست داشتن به قلب مربوط میشود نه به پوست
كرگدن گفت: ولی من که قلب ندارم من فقط پوست دارم
دم جنبانک گفت : اين كه امكان ندارد ، همه قلب دارند
كرگدن گفت: كو كجاست من كه قلب خود را نمي بينم .
دم جنبانک گفت :خوب چون از قلبت استفاده نمي كني ، قلبت را نمي بيني . ولي من مطمئنم كه زير اين پوست كلفت يك قلب نازك داري
كرگدن گفت: نه ، من قلب نازك ندارم ، من حتما يك قلب كلفت دارم.
دم جنبانک گفت :نه ، تو حتما يك قلب نازك داري چون به جاي اين كه دم جنبانک را بترساني ، به جاي اينكه لگدش كني ، به جاي اينكه دهن گشاد و گنده ات را باز كني و آن را بخوري ، داري با او حرف مي زني.
كرگدن گفت: خوب اين يعني چي ؟
دم جنبانک گفت :وقتي يك كرگدن پوست كلفت ، يك قلب نازك دارد يعني چي ؟ يعني اينكه مي تواند عاشق بشود
كرگدن گفت: اينها كه مي گويي ، يعني چي؟
دم جنبانک گفت :يعني …. بگذار روي پوست كلفت قشنگت بنشينم ….
كرگدن چيزي نگفت . يعني داشت دنبال يك جمله مناسب مي گشت . فكر كرد بهتر است همان اولين جمله اش را بگويد
اما دم جنبانک پشت كرگدن نشسته بود و داشت پشتش را مي خاراند
كرگدن احساس كرد چقدر خوشش مي آيد . اما نمي دانست از چي خوشش مي آيد
كرگدن گفت : اسم اين دوست داشتن است ؟ اسم اين كه من دلم مي خواهد تو روي پشت من بماني و مزاحم هاي كوچولو ي پشتم را بخوري؟ دم جنبانک گفت : نه ، اسم ايت نياز است ، من دارم به تو كمك مي كنم و تو از اينكه نيازت برطرف مي شود احساس خوبي داري . يعني احساس رضايت مي كني ، اما دوست داشتن از اين مهمتر است .
كرگدن نفهميد كه دم جنبانک چه مي گويد .
روزها گذشت ، روزها و ماهها و دم جنبانک هر روز مي آمد و پشت كرگدن مي نشست و هر روز پشتش را مي خاراند و كرگدن هر روز احساس خوبي داشت .
يك روز كرگدن به دم جنبانک گفت : به نظر تو اين موضوع كه كرگدني از اين كه دم جنبانک اي پشتش را مي خاراند ، احساس خوبي دارد ، براي يك كرگدن كافي است ؟
دم جنبانک گفت : نه كافي نيست
كرگدن گفت :درست است كافي نيست . چون من حس مي كنم چيزهاي ديگري هم دوست دارم . راستش من بيشتر دوست دارم تو را تماشا كنم
دم جنبانک چرخي زد و پرواز كرد و چرخي زد و آواز خواند ، جلوي چشم هاي كرگدن
كرگدن تماشا كرد و تماشا كرد . اما سير نشد . كرگدن مي خواست همين طور تماشا كند . با خودش گفت : اين صحنه قشنگ ترين صحنه دنياست و اين دم جنبانک قشنگ ترين دم جنبانک دنيا و او خوشبخت ترين كرگدن روي زمين . وقتي كرگدن به اينجا رسيد ، احساس كرد كه يك چيز نازك از چشمش افتاد.
كرگدن ترسيد و گفت : دم جنبانک ، دم جنبانک عزيزم من قلبم را ديدم . همان قلب نازكم را كه مي گفتي ، اما قلبم از چشمم افتاد . حالا چكار كنم؟
دم جنبانک برگشت و اشكهاي كرگدن را ديد آمد و روي سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزيز ، تو يك عالم از اين قلبهاي نازك داري
كرگدن گفت: راستي اينكه كرگدني دوست دارد ، دم جنبانک اي را تماشا كند و وقتي تماشايش مي كند ، قلبش از چشمش مي افتد ، يعني چي؟ دم جنبانک گفت : يعني اينكه كرگدن ها هم عاشق مي شوند.
كرگدن گفت : عاشق يعني چه؟
دم جنبانک گفت :يعني كسي كه قلبش از چشمش مي چكد.
كرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهميد . اما دوست داشت دم جنبانک باز هم حرف بزند ، باز پرواز كند و او باز هم تماشايش كند و باز قلبش از چشمش بيفتد.
كرگدن فكر كرد اگر قلبش همين طور از چشمش بريزد ، يك روز حتما قلبش تمام مي شود .
آن وقت لبخند زد و با خودش گفت:

من كه اصلا قلب نداشتم ، حالا كه دم جنبانک به من قلب داد، چه عيبي دارد ، بگذار تمام قلبم را براي او بريزد!!!

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir