Archive for حرف هاي به ياد ماندني

Start

کاش زندگی مثل یه بازی بود که پایانی نداشت هر جا گیر می کردی یه شروع تازه می کرد و دوباره استارت  بازی رو میزدی … اما متاسفانه اینجوری نیست .. شروع کردی دیگه دکمه استارتی  نخواد بود که تو رو به اول برگردونه .. اما من پشیمون نیستم .. چون استارت خودم زدم .. تا آخرش هم هستم … فقط یاد گرفتم که تنهام .. چون استارت من زدم نه کسه دیگه ای .. در این راه خیلی ها می یان و میرن .. اما من یاد گرفتم ادامه بدم … شروع رو کردم … و تا پایان هم باید برم … حالا دارم انرژیم رو جمع می کنم برای پایان چون هنوز به وسط راه هم نرسیدم … تو این راه خودم هستم برای خودم برای هدفم و به خاطرخودم … تا آخر میرم ..  تا زمانی  که ……………. موفق بشم … و نشون بدم … نیازی نداشتم .. تنها شروع کردم تنها هم به پایان میرسونم …. پس دوباره ادامه ………..

Advertisements

hope

وقتی روزی که تمام امید هایم به نا امیدی … تمام رویا هایم به خاطره ها … تمام آرزوهایم به حقیقت های تلخ .. تبدیل شدن … نور امیدم کم کم  کمسو شد … اما در همان رو به یک نتیجه رسیدم .. چرا باید با یک اتفاق یک حرف و یه مشکل اینجور بشوم .. وقتی تمام جواب ها را می دانستم چرا دنبال جواب هستم … نیازی به اثبات نداشتم .. چون اثبات خودم بودم …. حالا فهمیدم همیشه تنها ادامه دادم حالا هم باید یاد بگیرم تنها ادامه بدم .. دیگران مهم نیستن چون دوباره به این نتیجه رسیدم برای خودت دل نسوزنی کسی برای دل دل نمی سوزاند .. برای خودت زندگی نکنی در پی سرنوشت خودت نروی کسی برای تو این کار نمی کند .. تنها به دنیا آمدیم تنها هم خواهیم مرد … این حقیقتی بود من فراموش کرده بودم .. همیشه تنها بودم و توانستم .. حالا هم می توانم چون دیگر نیاز ندارم به اثبات ….. حالا همه امید ها روشن چون باید تنها با اون چراغ این راه سنگی و سخت رو روشن کنیم و موفق بشیم با روشنایی آخر برسیم … پس پیش به سوی موفقیت … حالا می فهمم کجا اشتباه کردم اشتباه من نبودم .. چیزی بود که تکیه کرده بودم … من آمدم تمام رویاهایم و آرزوهایم و امیدهایم …..

Heart

وقتي ميگن نوشتن آدم رو آروم مي كنه شايد هم من اينجوريم  راست ميگن .. امروز روز متوسطي رو شروع كردم در وسط هاش ذوق مرگ شدم اما بعد يه افت اين دلشوره لعنتي كه دست از سرم بر نمي داره .. حالا جوريم كه مي خوام امروز تموم بشه بره پي كارش شايد از اين دلشوره خلاص بشم .. الان احساس آرامش دارم يه جورايي اما اگه اين دلشوره بذاره … گاهي فكر مي كنم چقدر خوبه عادي باشي و بيخيال همه چيز اما نميشه ديگه اين زندگيه .. فهميدن چيزايي كه بايد بفهممي گاهي ترسناكه گاهي عذاب آور گاهي آرامش دهنده .. چقدر عجيبه اين همه حس يك جا داشته باشي .. خودتم بخواي چيزهايي رو توجيح كني كه درست هستن اما از نظر بقيه نا درست .. هيييييي چطوري مي توني چيزي رو توجيح كني كه نصفش بايد پنهون كني … آره اينم يكي از قانون هاي اين زندگي لعنتي .. تازه امروز يه چيزي رو هم خوب ياد گرفتم كه براي كساني نمي خوان از حرف خودشون خارج بشن اصلا تلاش نكن چيزي رو توجيح كني چون فايده نداره .. حالا مهم اينكه اون چيزي كه از ته قلبم مي ياد من بهش اعتقاد دارم مهمه … من تو اين مدت ياد گرفتم چطور به صداي ته قلبم گوش بدم .. اونه كه راه بهم نشون ميده … من عاشق قلب كوچكم هستم كه به خاطر خيلي چيزها داره مي تپه .. پس ادامه ميديم با صداي ته قلبم …

Question

Apart from fighting another way is also to achieve victory????

خواستم واسه اين سئوال جواب پيدا كنم .. اما گاهي ادامه دادن بهتر از پيدا كردن جوابه .. نظر شما چيه ؟؟

Only one sentence

من تاريكي و شب دوست دارم تو روز رو

من طلوع دوست دارم تو غروب رو

من ترش دوست دارم تو شيرين رو

من گاهي تنهايي رو دوست دارم تو از تنهايي متنفري

من گاهي ساكتم .. اما تو پر حرف

حالا با همه اين ها بگو چطور ممكنه …

فقط يك لبخند زد گفت : اينا مهم نيست مهم اينكه مي تونم كنارت با آرامش نفس بكشم .. نفسم رو ازم نگير …

از كنارم رد شد … تنها چيزي كه تونستم در جواب اون تك جمله بدم يك لبخند خفيف و آروم بود ..

مبارزه !!!

مبارزه كردن يا تسليم شدن ؟!؟!

تا چه حد ميشه براي زندگي مبارزه كرد .. چه قدر ميشه دوام آورد در اين راه مبارزه … آخر چي ؟؟ ميشه دست كشيد از اين مبارزه …. ميشه بعد اين همه مبارزه كردن .. تسليم شد … مي تونم تسليم بشم يا بايد به مبارزه ادامه بدم ؟؟ تا كي بايد به اين مبارزه ادامه بدم … شايد يك روز منم تسليم بشم … !!!!!!

پنهان شدن براي آرامش

ساحلي براي آرامش

ساحلي براي آرامش

 

سلام اونقدر بي حوصله شدم كه تنها كارم شده فقط اون يكي وبلاگ رو آپ كردن . الان نمي دونين چقدر احتياج داشتم يه همچين جايي باشم . اونجا قدم بزنم و آرامشم رو پيدا كنم . از چشم همه پنهون بشم و مدتي خودم رو از نظر ها قايم كنم . اما كو … اين سرما خوردگي تموم شد سه روز سر درد هام شروع شده . ديگه رسما دارم كلافه ميشم . نياز به آرامش دارم اما اونم دوباره از دست من قايم شده . كاش منم يه ساحل آرامش داشتم هر وقت نياز داشتم بهش يه سر فرار مي كردم اونجا تا شايد آرامش بگيرم … راستي اين شعر زير رو خيلي دوست دارم يه جورايي حرف دلم رو ميگه …

باران نرم نرمک بر صورتم مینشیند

و من چقدر ارامم اینک

باران مرا بنواز

با بوسه لطیفت جانم ا زنده کن

باران

تمام غصه هایم را به تو میدهم

تو شادی و لطافتت را به من بده

باران

چه شد؟

چرا بخار شدی؟

اینقدر غصه هایم بزرگ بود؟

نوشتن يك جمله

سلام  نمي دونم برگشتم مي خوام برگردم .. يه جورايي اين وسط ها گير كردم . تا حالا شده احساس كنين نوشتن يك جمله چقدر براتون سخته . هي فكر كنين هي فسفر هاي مغزتون رو بسوزونين شايد يه چيزي به ذهنتون بياد كه بنويسين . اما بازم حتي يك جمله هم به ذهنتون نمي ياد . خيلي دلم مي خواد يه پست طولاني درباره فيلم هايي بنويسم كه قرار بود معرفي كنم اما نكردم .كلا بي خيال همه چيز شدم .مثل قبل چيزي ميشه ميگم گور باباي همه چيز . شايد هم اين بهترين راه باشه . راستي يادم نرفته آروين جان بازي يادم نرفته ها دارم روش كار مي كنم . خوب دارم فسفر سوزي مي كنم كه يه پست زيبا بزنم . حالا ببينيم اين فسفر سوزي ما به كجا ميرسه .  راستي الان يه جمله زيبا از انيشتين مي ذارم … تازگي ها با اين جمله خيلي موافقم نظر شما چيه ؟؟؟

تنها از دو راه مى توان زندگى كرد: نخست گويى هيچ چيز معجزه نيست. دوم گويى همه چيز معجزه است. ( آلبرت انيشتين )

نسيم هيچ وقت يك جا نمي مونه ….

داشتم فكر مي كردم چطور وبلاگم رو آپ كنم تا كه چشم به اين نوشته گوشه دفترم افتاد … اين نوشته مال زماني كه در واقع به نظرم چيز بي اهميتي بود اما باعث ناراحتي خيلي ها شد . يكيشم من كه اين متن رو نوشتم . حالا بعد گذر زمان اين متن رو مي خوام بذارم اينجا .. براي كساني كه هيچي تو دستشون نمونده اما دلشون رو براي هيچي و پوچي الكي خوش كردن . پس به زور نميشه خند تو بايد اول درست خنديدن رو ياد بگيري .

window%20and%20wind%202

مثل يه نسيم آرام دوباره دارم اين طرفا مي وزم خيلي آرام جوري كه هيچ كس متوجه اين نسيم نشه . اين نسيم هيچ وقت نمي مونه . يك بار مي وزه .. دو بار مي وزه … سه بار مي وزه … براي بار آخر آرام سرش رو ميگيره و ميذاره ميره بدون گذاشتم هيچ رد پايي … ديگه نمي ياد گل هاي اطرافش رو نوازش كنه .. ديگه نمي ياد با خنده هاش اطرافش رو شاد كنه … چون خيلي وقته دلش از اين ديار خشكيده شكسته … دوباره دستاي مهربونش رو به اطرافش مي كشه … و مي بينه از اون ديار گل ها هيچي نمونده به جزء خشكي و بي آبي … فقط بعضي ها دلشون شاد كردن كه اين ديار خشكيده بهشون مونده …. نسيم اشك ميريزه در پنهاني … اما مي دونه ديگه موندني نيست . دوباره آرام پرواز مي كنه و برگ ها و گل ها و تك درخت خشكيده رو نوازش مي كنه … به هيچي و پوچي نگاه مي كنه … و ميگه چه بود اينجا چه كردن …. آروم آروم بلند ميشه نگاهي مهربون به ديار خشكيده مي ندازه … و بي سر و صدا پرواز مي كنه ميره …. شايد يك روز دوباره برگرده … شايد يك روز باز بياد لبخنده مهربونش رو بزنه به همه و دل همه رو شاد كنه …. اما اون روز زماني كه گلي جوانه بزنه و دوباره نسيم مهربون رو به اين ديار خشكي برگردونه … شايد يك روز ……..

فداي سرت :)

چند روزه بعضي چيز ها اونقدر پشت سر هم امد كه واقعا باعث شوكه شدن من شد . فكر كنم نتونستم خودم رو جمع كنم . هنوز هم تا حدي نتونستم به خودم بيام اما حالا خيلي بهترم دارم خودم رو جمع مي كنم مي خوام در برابر مشكلات مثل يك كوه وايستم و بگم گور باباي همه چيز چون هيچ چيزي ارزش نداره خودم رو اين همه عذاب بدم . خوب پس منم يه تغيير اساسي دارم تو پست هام ميدم . البته نمي گم كه ديگه پست غمگين ممنوع اما خوب تصميم دارم مقدارش رو كم كنم . براي بقيه پست برين ادامه مطلب 🙂

… continue reading this entry.

« Previous entries