truth part 3


در طول راهرویی نیمه تاریک که فقط چندتا از چراغ های مهتابی اش روشن بود راه می رفتیم … معلوم بود هیچ کس نیست چون صدای پاهایمان در راهروی خالی طنین می انداخت  … بعد از کمی راه رفتن خانم کنار یهوو ایستاد … نگاهی به صورت من کرد که از راه رفتن خسته شده بود … مکثی کرد و  در همون حالت به فکر رفت … نگاهی به اطراف کرد  و رو به من گفت : اه خاک بر سر ها … گفته بودن طبقه پایین هست اتاق انگار گم شدیم ….  آه کوتاهی کشیدم … و جواب دادم : باید به طبقه ای که استدیو هست برگردیم …. سرش را با افسوس تکون داد و گفت : اوف این همه راه امدیم … باز باید برگردیم … لبخندی بهش زدم .. دستش رو گرفتم  .. دستانش سرد بود معلوم بود از محیط طبقه پایین  که کمی سرد بود او هم احساس سرما می کرد … بعد او هم لبخندی به من تحویل داد و دستم رو گرفت و هر دو را آمد را برگشتیم …. باز همان راهروی تاریک را طی کردیم … و به پله ها رسیدیم … رفتم سه ردیف پله 12 تایی کار سختی به نظر می آمد … مخصوصا در حالتی احساس خستگی کنی …. نفس عمیقی کشید و رو به من کرد گفت : من برای این کارها پیر شدم …. چرا به طبقه همکف آسانسور نگذاشتن …. اسمشون رو هم گذاشتن استدیو رو در یک ساختمان مدرن راه اندازی کردیم …. با حالتی می خواستم بهش انرژی بدهم .. شونه هایش را گرفتم و مالش دادم …. و در دم گوشش گفتم : تو می تونی .. کی گفته تو پیر شدی  .. هنوز اون هم بهت احتیاج داره … خودت می دونی تو نباشی  نمیشه … حالا باهم بر می گردیم طبقه اول …   در همون حالت دستش را به موهایم کشید کمی بازی داد … و دوباره نفس عمیق کشید و باحالتی افسوس بار به پله های که در پیش روی مان بود نگاه کرد و هر دو شروع کردیم از پله ها بالا رفتن …. هر ردیف را بالا می رفتیم یک دقیقه در جا پای پله استراحت می کردیم و دوباره به راهمان  ادامه می دادیم … به ردیف آخر که رسیدم … نگاهی بهم کرد و لبخندی پیروز مندانه زد … لبخندش طوری بود که انگار قله اورست را قرار است فتح کند و کم مانده است به آن پیروزی دست یابد …  دوباره نفس عمیقی کشید و هر دو ردیف آخر پله ها رو بالا رفتیم … به طبقه اول رسیدیم … طبقه اول آنقدر روش بود که یک لحظه چشمانم احساس سوزش کرد … در ذهنم گفتم نه به تاریکی پایین نه به روشنایی اینجا … دیوار های طبقه اول برعکس طبقه همکف به رنک کرمی روشن بود و نور رو بیشتر منعکس می کرد … هیچ چراغی اینجا روشن نبود .. پرده همه پنجره ها کنار بود … و نور خورشید محیط اطراف را به طرز شگفت آوری روشن کرده بود … در کنار هر پنجر یک عدد گلدان کوچک بود داخل آن سرو های جوان کوتاه  خود نمایی می کردن … هنوز چشمانم به نور عادت نکرده بود که دستم را گرفت … با این حرکت به خودم آمدم … نگاهی بهش کردم و دیدم با چشمان تعجب زده داره به من نگاه می کنه … بعد از مدتی و گفت : چیه انگار ماتت زده .. در کدوم دنیا سیر می کنی …. لبخندی بهش زدم گفتم : هیچ جا یه کم چشمام از نور زیاد اذیت شد همین … چیزی نیست … دستش رو دور بازویم حلقه کرد گفت : آره زیر زمین خیلی تاریک بود … نمی فهمم این چه مدلشه اونجا تاریک اینجا اونقدر روشن که آدم ماتش می زنه …. و با صدای بلند خندید …. لبخندی ساده تحویلش دادم … و هر دو به طرف اولین دری که در راهروی طبقه اول باز بود … حرکت کردیم …. اتاق اول و دوم بسته بودن … اتاق سوم درش نیمه باز بود … بازویم را ول کرد و گفت : بذار برم از اینجا بپرسم بیام …. و به طرف اتاق سوم به راه افتاد …. نیمچه در زدنی کرد …. و داخل شد …

با داخل شدن اون سکوت بزرگی راهرو رو گرفت …  باز تنها شده بودم … احساس تنهایی برای چند لحظه منو شدیدن در بر گرفته بود در جایی نا شناس  و تنها بودم … دست هایم را دور خودم حلقه کردم و به دیوار تکیه دادم … با هر صدایی نمی دانم چرا به خود می لرزیدم و به با ترس به اطراف نگاه می کردم و سریع نگاهم را به طرف اتاق سوم بر می گرداندم که شاید برگردد … اما خبری نبود خفیف صدایی از داخل اتاق سوم می آمد … معلوم بود تارد کسی را سئوال پیچ می کند …. دوباره فضای تنهایی در راهرو حکم فرما شد … سعی کردم ذهنم را مشغول کنم .. مثل روز قبلی در حیاط با تمام امیدهایی که گرفته بودم …. تمام اون خنده ها …. در افکار خودم سیر می کردم که در اتاق پنجم با صدای گوش خراشی باز شد … با این صدا رشته افکارم پاره شد … به خورد لرزیدم و ترسی تمام وجودم رو در بر گرفت … صدای قدم های فردی که به طرف من می آمد داشت بیشتر می شد …. هنوز نمی دانستم چرا می ترسم و برای چه … اما سر جای خودم داشتم می لرزدیم … دست های خودم رو محکم تر دور خودم حلقه کردم …. لرزشم مانند افرادی بود که در سرما دارن می لرزند …. چشم هایم رو بستم … صدای پاها داشت نزدیک تر می شد …  و من بیشتر خودم را به دیوار فشار می دادم جوری که می خواسم با دیوار یکی شوم و کسی مرا نبیند ….  صدای پا درست جلوی من متوقف شد …. دو دست شونه هایم را گرفت و محکم من را از دیوار جدا کرد …  می خواستم داد بزنم اما صدا در حلقم خفه شده بود ….  دوبار تکانم داد … نمی تونستم چشم هایم رو باز کنم …. اما چاره ای نداشتم …. هنوز نمی دانستم چرا می لرزم …. و این همه ترس دارم …. یکی از چشم هایم را باز کرد … دست هایش در روی شونه هایم سنگینی می کرد …. قیافه اش خسته به نظر می رسید کلام کاپشنش رو روی سرش کشیده بود اما زیر اون هم کلاه پشمی  کرمی رنگی در سر داشت …. موهایش از کلاه بیرون آمده بود اما به صورت نا مرتب … با چشمانی خسته و تعجب زده داشت به حالت من نگاه می کرد …. دیگر چشمم را هم باز کردم …. با حالتی عصبی دست هایش را از شونه هایم کشید و داد زد م: معلومه داری چه غلطی می کنی  ؟؟ از ترس نزدیک بود بمیرم …..

خودش را جمع جور کرد و جواب داد : ترس .. تو چرا می ترسی  اینجا … اینجا لولو نیست که بترسی …. این چه وضعشه مثل آدم های که تو سرما موندن داشتی می لرزیدی …..

یه کشی به خودم دادم و سر وضعم را درست کرد  و خودم را راست کرد و گفتم :  نه من … می ترسم خوب چی کار کنم … جرمه … خوب ماما رفت اتاق سوم … تنها موندم تو می دونی من از تنها موندن در جای ناشناس می ترسم …..  اوفففففف چه اهمیتی داری حالا …

با حرف من نگاهی به اتاق سوم کرد  و رو به من کرد گفت :  آره انگار گیر  افتاده … متوجه شدم امدین …  به خاطر همین سعی کردم زود از کار در برم تا بیام دنبالتون …. اما انگار ماما گیر افتاد ه ….

و بعد خنده ای نیمه بلند کرد ….  نگاهی با جدیت بهش کردم گفتم : اصلا خنده دار نبود … تو می دونی چقدر به مشکل خوردیم چه قدر خسته شدیم ….. اون راست می گفت باید کنارش می موندم اصلا چرا باشدم امدم اینجا …. مثلا به خاطر تو ….

با این حرفم خنده اش  قطع کرد با حالی نیمه عصبی بهم نگاه کرد . با صدای کمی بلند گفت : بله همیشه اون راست میگه …. تو اعتمادت به اون بیشتر از منه …. نه .. حالا  هی اینو بهم نشون بده اصلا بهم اعتماد نداری …. بعد پشتش به من کرد گفت بیا … بریم پیش من …. بعد به ماما اس ام اس می زنم  تا بیاد ….. نگران اون نباش ….

با دیدن حالش سر جایم وایستادم و   داد زدم : هی بکوب صورتم نههههههه …. چرا نمی تونم بهت اعتماد کنم … تو خودت جواب بده … با این همه همیشه پیشت موندم …. اما تو به غیر کوبیدن این مسئله کاری نمی کنی ….. من با تو هیچ جا نمی یام … همین جا منتظر می مونم ….

با این حرف من سریع بر گشت . به تندی پیش من آمد …  و با صدای  بلند گفت : چقدر سعی کردم بهم اعتماد کنی … اما نکردی … من به خاطر تو تغییر کردم … اما تا باز هم اعتماد نکردی …. حتی حاضرم به خاطر تو ….  حرفش را نیمه تمام گذاشت و بعد ادامه داد : چه اهمیتی دادره … چطور که قول دادم به خودم آخر اعتماد تو رو به دست می آورم …. حالا مهم نیست ….

با این حرفش احساس گناه کردم اما نه …  باید مجبورش می کرد تا کاری کنه من اعتماد کنم بهش … این را خودش هم می دانست … که چقدر اعتماد کرد بهش سخته ….. هنوز همان جا ایستاده بودم که آمد و دستم را گرفت و گفت : تو نیاید تنها بمونی وگرنه اینجوری می لرزی یه چیزیت بشه من چیکار کنم …. به جای بدبخت کردن من بیا پیش خودم بریم … راستی یه سوپرایزی هم دارم …. بیا

در همین حالت من را کشان کشان به طرف اتاق پنجم راهرو  و خودم را درست کردم و به آرامی به دنبالش به راه افتادم ….  احساس خوبی داشتم دیگه اون تنهایی وحشتناک نبود … احساسی خاص داشتم … گرمای دستش بهم آرامش خاصی می داد … و من این آرامش می خواستم اما هنوز خیلی راه داشتم برای به دست آوردن اون آرامش  .. اما من تا آخر برای به دست آوردنش می جنگم …  چون اون آرامش مال من هست برای من …. پس تا آخر خط برای آن می جنگم ………….

Advertisements

3 دیدگاه »

  1. fateme Said:

    دستت درد نکنه نگین جونم داستان و قلمت مثل همیشه خیلی قشنگ بود
    البته حقیقت قشنگی باید گفت بود
    اره باید برا اون چیزی که میخوای تلاش کرد که بعد قدرشو خوب بدونی و به راحتی از دستش ندی
    موفق باشی

  2. sara.h Said:

    سلام نگین جون.داستانت داره خیلی قشنگ میشه فقط من یه چیز بگم.من نمی تونم شخصیت ها رو از هم تشخیص بدم و روابطشونو بفهمم مثلا اونی که تو راهرو بود همونیه که تو حیاط بود یا نه؟یا اونی که تو حیاط بود چه نسبتی با راوی داره؟و اونی که تو راهرو بود چه نسبتی؟
    من فکرمیکنم شاید به خاطر اینه که لحن حرف زدن راوی با هر دوشون تفریبه یه جوره؟یا شاید چون من روابطو نمیدونم نفهمیدم
    ولی در کل داستان زیباییه.باید اخر جالبی داشته باشه

  3. neghin Said:

    سارا جونم عزیزم قسمت اول خوندی ؟؟
    من خودم اسم نذاشتم به شخصیت ها چون می خوام خودتون در ذهنتون شخصیت بسازید … راوی دختره شخصیت اصلی هست .. تو قسمت اون یه نفر بود .. اون با شخصی که تو راهرو یک نفره … متوجه شدی …
    اون کسی تو حیاط بود هم شخص سومه .. یک دوست صمیمی دو طرفه حساب کن ….
    حالا عزیزم متوجه شخصیت ها شدی ….


{ RSS feed for comments on this post} · { TrackBack URI }

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: