truth part 2


خیلی خسته کننده بود داشتم در طول حیاط هی این ور و اون ور می رفتم … چند ماه از اون  شب که دوباره قول بهش دادم گذشته بود .. باورم نمی شد چند ماه گذشته ..شاید هم به خاطر کارهای و مشغولیت های پی در پی بود که متوجه گذر زمان نشده بودم … اواسط صبح بود شاید هم نزدیک ظهر … زمان از دستانم خارج شده بود .. هنوز متوجه نشده بودم چقدر است در طول حیاط هی این ور و اون ور میرم … نگاهی به درختان داخل باغچه کردم .. تمام برگ های درختان  خبر از اواسط پاییز میداد اما چندتا گل هنوز داخل باغچه بودن که بگن هنوز زمستان نشده … سرم رو برگردوندم و به نمای خونه نگاه کردم .. یه خونه که به نظر مدرن می یومد اما  زیر شیروانیش خبر نیمه کلاسیک بودنش می داد … رنگ لجنی زیر شیروانی با نمای مرمری سبز خونه خیلی خوب تطبیق داده شده بود .. پنجره های مدرن نیمه ایتالیایی سیاه رنگ هم خوب با  این نما جور شده بود … پله هایی که از در خروجی خونه به حیاط منتهی میشد به تعداد 6 یا 7 تا بود به رنگ های خاکستری و سیاه … هنوز خیره نامای خونه بودم بعد یه مدت متوجه شدم کسی نمی یاد … روی تخت که وسط حیاط بود نشستم  و روش مقداری پتو بود که معلوم بود از شب گذشته آنجا مانده هست … هوای بیرون کمی سرد بود اما چون نزدیک ظهر بود کمی از سرما کم شده بود ولی با نشستنم  احساس سرمای بیشتری کردم .. خودم را کمی جمع کردم تا در خروجی خونه با صدای جیرجیری باز شد .. با حالتی شل وار از پله ها پایین امد .. یک شلوار ورزشی گشاد به تن داشت و یک کت بافتنی پشمی به تن داشت از زیر کت هم یک اسکی یقه سفید پوشیده بود .. مثل همیشه موقع راه رفتن دستی به موهای لخت خود می کشد و سعی می کرد اونا رو بازی بدهد … حالت شل راه رفتنش خیلی خنده دار بود … با یک دستش موهاش رو بازی می داد و در دست دیگرش پتوی چارخونه بود … وقتی کنار من رسید خودش رو با حالت بسیار شل خودش رو روی تخت انداخت … پتو رو روی دوشم انداخت  و لبخند موزیانه ای کرد گفت : از صبح حیاط متراژ کردی چه خبره این همه خودت مشغول کردی .. مامان گفت این پتو رو ببر الان سرما می خوره …

و باز دوباره دستش به موهایش کشید … و به دو دست خودش تکیه داد چشم به آسمان دوخت … لبخندی بهش تحویل دادم و گفتم : حواسم نبود که خیلی راه رفتم .. خیلی فکرم مشغوله …

با این حرف من  برگی از درخت جدا شد و به زمین افتاد … چشمش رو برگ ثابت ماند … لبخندی زد گفت : خودت زیاد عذاب نده .. سر خیلی چیز های داری خودت اذیت می کنی .. این برگ می بینی الان افتاد زمین اما تو بهار جاش برگی در خواهد امد .. با این حرفش به طرفش برگشتم .. جواب دادم : آره .. جایگزین خواهد شد … اما مسئله در مورد باورها و ناباورها .. ممکن ها و نا ممکن هاست … جایگزین شدن برگ چیزی هست ممکن و باور پذیر ….

خودش را جمع کرد  و جلو تر امد پتوی روی دوشم را محکم تر کرد … نگاه آرام بخشش رو بهم دوخت گفت : آره الان باور پذیر هست اما اگه درخت خشکیده بود چی همه می گویند نا ممکن هست دوباره برگی بروید اما باز از همون درخت خشکیده  برگی می روید همه به این می گویند یک مجعزه … اما در واقع این باور انسانی هست … در دنیا چیزی به نام نا ممکن وجود ندارد .. اینکه فلسفه زندگی خودت هست  مگه خودت نمی گویی در دنیا همه چیز ممکن هست و چیزی به نام نا ممکن وجود ندارد … دقیقا من به این معتقد هستم … دقت کردی یکی چیزی هایی مردم عادی و کسانی زمینه فکری خودشان را کوتاه بر باور هایشان می کنن  نا ممکن و غیر قابل باور می دانند خودت هستی …. تو خودت یک نا ممکن هستی … اما چی کار کردی  اون رو ممکن ساختی  .. اگر انسانی باور نمی کند این دلیل بر نا ممکن و غیر باور بودن آن مسئله نیست … این دلیل بر کوتاه بودن افکار طرف مقابلت هست … کسی که باید عذاب بکشد تو نیستی بله .. کسی هست که خطوط افکار خودش را آنقدر کوتاه کرده هست که چیزی که با باور هایش جور در نمی آید را نا ممکن و غیر قابل باور می خواند … پس به گفته خودت در دنیا همه چیز ممکن هست …..

بعد تمام شدن حرف هایش نفس عمیقی کشید … لبخندی بهش زدم و گفتم : وای از کی تا حالا فیلسوف شدی تو .. و بعد با صدای بلند خندیدم ….

به تندی به طرف من برگشت گفت : از وقتی وارد زندگیم شدی … یکی هم چرا می خندی .. من فقط چیزهایی که خودت می دونستی رو از یاد بردی رو دوباره یاد آوری کردم  .. ولی باورم نمیشه این همه حرف زدم خودشم این جور حرف ها … و بعد سرش پایین انداخت شروع کرد به آرامی خندیدن ….

خنده ام تموم کردم و جواب دادم : آره شاید هم این مدت رو نیاز داشتم یکی دوباره همه این ها ر برام یاد آوری کنه .. شاید هم خودم گم کرده بودم … و نیاز به این یاد آروری داشتم … تو این مدت یاد گرفتم … هیچ کس تا در شرایط تو نباشد .. درکت نمی کنند  .. من فهمیدم … مثل قبل کمتر کسی در این دنیا قابل اعتماد هست … و همه فقط به فکر منافع خودش هست حتی در باور ها  و ممکن ها … درست مثل جریان  کلیسا ها و جنگ های مذهبی … تمام ناراحتی و مشکلاتی که سر داوینچی و گالیله و نیوتن امد … یا خود انیشتن .. اگه آنها هم باور هایشان را کوتاه می کردنن … الان  بشر نه پیشرفت کرده بود نه از چیزی خبر داشت .. اگه ژولورن  نویسندگی رو ول کرده بود و افکارش کوتاه کرده بود … الان آینده بشر رو ندیده بود …. من همه این ها رو فراموش کرده .. آره نیاز به یاد آوری داشتم ….

سرش بلند کرد گفت : اوه اوه اطلاعاتت رو باز به رخ میکشی … بابا من فهمیدم تو همیشه اطلاعاتت عالی هست … شوخی کردم به دل نگیر … من همیشه مجذوب این اطلاعات تو بودم … چون در هیچ زمینه کم نمی یاری … و این عالیه …..

لبخندی بهش تحویل دادم  و دستم رو روی شونه اش گذاشتم و جواب دادم : نه اونجور هم نیست … اما خوب خودت می دونی چه قدر فضول و کنجکاو … علت این کنجکاوی رو هم می دونی خودت … اما حالا دیگه ناراحت نیستم به خاطر این جور بودنم … به جایی اینکه مثل یه لعنت نگاه کنم بهش … الان به عنوان لطف الهی دارم نگاه می کنم … اینجوری احساس راحتی می کنم … تنها تفاوت با بقیه فقط یه قدم جلو بودنم هست همین ….

دست روی شونه ام رو در دستش گرفت و دست دیگرش رو روی صورتم کشید و گفت : آفرین دقیقا همین حرف ها رو می خواستم بشنوم … خودت باش .. بذار بقیه هر جور می کنن بکن تو خودت باش .. من همیشه … این تو هستی که می درخشی در تاریکی بذار بقیه در تاریکی خودشون محو بشن … تا با روشنایت روشن کن  اطراف رو …..

سرم را تکون دادم گفتم : باز توصیفاتت رو بکار ببر کار دیگه ای نداری که …..

لبخندی تحویلم داد و بلند شد و به طرف باغچه رفت … یهوو مانند کسی که برق گرفته انگار چیزی به یاد آورد و برگشت بدون مقدمه لب باز کرد : وایییییی یادم رفت برای چی امده بودم … راستی چی شد با اون .. حل کردی موضوع رو .. والا من یکی نمی دونم غصه خود تو رو بخورم یا غصه رابطه ات با اون رو …..

روی تخت خودم جابجا کردم .. سرم رو به پایین دوختم  و جواب دادم : چرا داری غصه من می خوری … بی خیال من باش … اما چی بگم اون سرش خیلی شلوغه .. یه جورایی نگرانشم .. می ترسم طاقت نیاره ….

از کنار باغچه جلو تر امد و جلوی من روی زمین نشست و چشماهش به من دوخت جواب داد : چرا نباید غصه تو رو بخورم  .. تو خودت می دونی .. نمی خوام دوباره بازش کنم .. اما بدون برام مهمی  … آره منم نگرانشم اما بشتر نگران تو هستم … با کاراش داره داغونت می کنه … واقعا ارزش داره همه این ها رو تحمل کنی …..

سرم رو بلند کردم و به صورتش نگاه کردم … موهایش روی صورتش ریخته بود … این دفعه می تونستم نگرانی رو در عمق چشم هایش ببینم … به زور لبخندی زدم و گفتم : آره این احساس ارزش داره … تمام این ها رو تحمل کنم .. اما می ترسم .. نتونم در مقابل اتفاقات طاقت بیارم … اما تا الانش هم حاضر به خاطرش بجنگم … اون خودش هم می دونه ….

از روبرو بلند شد و کنارم روی تخت نشست و با لحنی نیمه ناراحت گفت :  آره خیلی خوش شانس هست که تو رو داره … نمی دونه چه جواهری رو داره … لعنتی خیلی خوش شانسه … اما قدر تو رو نمی دونه … نمی بینی داره داغونت می کنه … ولی تو باز به خاطر حاضری بجنگی ….

از لحن کنایه آمیزش متوجه بودم اصلا از وقایع راضی نیست …. اما به خاطر من صداش در نمی یاد  .. به طرفش برگشتم و گفتم : نمی دونم شاید هم من خوش شانسم … این جوری فکر نکن .. اون قدر من رو میدونه … اونم مثل من می ترسه … خودت می دونی اگه نبودم  الانش خیلی وقته نابود شده بود ….

آه بلندی کشید … جواب داد :  آره می دونم … اون تنها نمی تونه بمونه … از تنهایی ترس داره .. اون رو نابود می کنه .. اگه نبودی اگه به امید تو نبود … خیلی وقته  دست کشیده بود … اما حالا فقط به خاطر تو ادامه میده .. که به خاطر این هم خوشحالم ….

پتو رو روی تخت انداختم … و بلند شدم دستانم رو باز کردم و یه نفس عمیق کشیدم …. به آسمون نگاه کردم … به طرفش برگشتم و گفتم : آره منم خوشحالم که به خاطر من ادامه میده با بودن من داره ادامه میده …. این باعث میشه بفهمم تو زندگیش چقدر براش مهم هستم … مگه نه ؟؟

از روی تخت بلند شد … از پشت دوید و موهای من رو با دست هاش  قاطی کرد گفت : آره برای خیلی ها مهم هستی اما تو چشمت به غیر از اون کس دیگه ای نمی بینه که …. حالا چون احساس می کنی برای اون مهم هستی  .. توی چشمات داره مثل ستاره برق می زنه … من گفتم لعنتی خیلی خوش شانس …..

و بعد دوباره موهام قاطی کرد و باعث شد … صدام در بیاد … با صدای بلند گفتم : نه ربطی نداره  .. کجا داری می دویی  ببین موهام به چه روزی انداختی …. بیا ببینم .. کجا رفتی … بیا ….

بعد به دنبالش دویدم … اما می دونستم بیشتر نمی تونم … بمونم …  اما همین قدر هم اونقدر برام آرامش بخش و خوشحال کننده بود که …  می خواستم همون جا بمونم … اما نمی توانستم … هر راه رفتی و برگشتی داشت …. تو اون مدت   بهترین احساس دنیا رو داشتم خودم بودن رو … بدون هیچ نقابی و رازی …. فقط خودم بودن را ….. من حتی برای هیچی هم نباشه برای همیشه داشتن اون احساس  .. می جنگم … تو چون این دنیا  باید با تمام ممکن ها و نا ممکن ها و باور و نا باور ها …. فقط خودت باشی . برای خودت ….

Advertisements

5 دیدگاه »

  1. zoha Said:

    مرسی مرسی نگین جون
    من منتظر قسمت بدی داستانت بودم کلی فاصله افتاد خیلی خوشحال شدم که نوشتی ادامه دادی
    این قسمتم فضاسازیش خیلی خوب بود
    میشد همشو تصویر سازی کرد شخصیتاش اونجا همرو …..
    واقعا عالی بود
    من منتظر قسمت سومم……..

  2. fateme Said:

    به به نگین جون عالی بود دستت درد نکنه
    منکه همیشه گفتم نوشته هاتو دوست دارم و همه چیو عین واقعیت میشه مجسم کرد نوشته بودی اونجا سرد منم اینجا حس سرما بهم دست داد
    بازم بنویسسسسسسسسسسسسس مقسی

  3. maryami Said:

    مرسی نگین جون یواقعا حرف نداره.
    وای چقدر فاصله افتاد بین این دو سری که نوشتی اون یکی رو هم رفتم خوندم هه هه.
    وای نگین واقعا عالی مینویسی من که خیلی خوشم میاد.
    بنظرم همه بچه ها باید بیان بخونن چون ضرر میکنن.
    مرسی نگین جون عالی بود.
    من منتظر سری بعدیش هم میمونممممممممممممممممممممممممممم
    موفق باشی

  4. مریم Said:

    واییییییییییی نگینی من کشته اون قلمتم
    خیلی قشنگ مینویسی به نوشتن ادامه بده
    تو میتونیییییییییی تو عالیییییییییییی هه هه هه هه هه
    اااااااااا من قسمت قبلی رو نخوندم شرمنده برم بخونم
    موفق باشی

  5. shin.min Said:

    عالیییییییییییییی نگین جون منتظر بقیه داستان خواهم موند


{ RSS feed for comments on this post} · { TrackBack URI }

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: