Archive for نوامبر, 2010

truth part 4

هنوز تو فکر وقایع راهرو بودم .. چرا ترسیده بودم … من قوی تر از آن بودم که بخوام از تنهایی بترسم … تو ذهنم خودم داشتم با اون ترسم که من به لرزه انداخته بود کلنجار می رفتم … پشت میز مطالعه نشسته بودم .. میز کوچکی بود با رنگ احشابی قهوه ای روشن … روی میز یه چراغ مطالعه کوچک سیاه رنگ به چشم می خورد .. ورق های پخ شده روی میز و روی زمین مشخص می کرد .. شب قبل خیلی سعی کرده چیزی بنویسه اما موفق نشده … حتی گوشه اتاق هم میشد ورق های مچاله شده که با عصبانیت پرتاب شده رو مشاهده کرد  … تخت دونفره وسط اتاق کاملا قاطی بود … رو تختی سیاه رنگ روی زمین پخش بود … روی تخت نا مرتب بود و هر کدوم از بالش ها یک طرف تخت …  پرده ها با عجله کنار کشیده شده بودن و به صورت نا مرتب … شلوار لی آبی رنگش کنار کمد  آینه ای روی زمین بود …   اتاق حالتی داشت که انگار جنگ در آن راه افتاده و جنگ زده هست … تنها چیزی که در اون اتاق جنگ زده مرتب خندان به چشم می خورد خرس سفید رنگ کنار تخت بود که داشت لبخند می زد … باورم نمی شد پشت میز کارش نشسته ام … جایی کار می کند .. جایی می نویسد .. جایی خیلی چیز ها رو آنجا حل می کند …

… continue reading this entry.

truth part 3

در طول راهرویی نیمه تاریک که فقط چندتا از چراغ های مهتابی اش روشن بود راه می رفتیم … معلوم بود هیچ کس نیست چون صدای پاهایمان در راهروی خالی طنین می انداخت  … بعد از کمی راه رفتن خانم کنار یهوو ایستاد … نگاهی به صورت من کرد که از راه رفتن خسته شده بود … مکثی کرد و  در همون حالت به فکر رفت … نگاهی به اطراف کرد  و رو به من گفت : اه خاک بر سر ها … گفته بودن طبقه پایین هست اتاق انگار گم شدیم ….  آه کوتاهی کشیدم … و جواب دادم : باید به طبقه ای که استدیو هست برگردیم …. سرش را با افسوس تکون داد و گفت : اوف این همه راه امدیم … باز باید برگردیم … لبخندی بهش زدم .. دستش رو گرفتم  .. دستانش سرد بود معلوم بود از محیط طبقه پایین  که کمی سرد بود او هم احساس سرما می کرد … بعد او هم لبخندی به من تحویل داد و دستم رو گرفت و هر دو را آمد را برگشتیم …. باز همان راهروی تاریک را طی کردیم … و به پله ها رسیدیم … رفتم سه ردیف پله 12 تایی کار سختی به نظر می آمد … مخصوصا در حالتی احساس خستگی کنی …. نفس عمیقی کشید و رو به من کرد گفت : من برای این کارها پیر شدم …. چرا به طبقه همکف آسانسور نگذاشتن …. اسمشون رو هم گذاشتن استدیو رو در یک ساختمان مدرن راه اندازی کردیم …. با حالتی می خواستم بهش انرژی بدهم .. شونه هایش را گرفتم و مالش دادم …. و در دم گوشش گفتم : تو می تونی .. کی گفته تو پیر شدی  .. هنوز اون هم بهت احتیاج داره … خودت می دونی تو نباشی  نمیشه … حالا باهم بر می گردیم طبقه اول …   در همون حالت دستش را به موهایم کشید کمی بازی داد … و دوباره نفس عمیق کشید و باحالتی افسوس بار به پله های که در پیش روی مان بود نگاه کرد و هر دو شروع کردیم از پله ها بالا رفتن …. هر ردیف را بالا می رفتیم یک دقیقه در جا پای پله استراحت می کردیم و دوباره به راهمان  ادامه می دادیم … به ردیف آخر که رسیدم … نگاهی بهم کرد و لبخندی پیروز مندانه زد … لبخندش طوری بود که انگار قله اورست را قرار است فتح کند و کم مانده است به آن پیروزی دست یابد …  دوباره نفس عمیقی کشید و هر دو ردیف آخر پله ها رو بالا رفتیم … به طبقه اول رسیدیم … طبقه اول آنقدر روش بود که یک لحظه چشمانم احساس سوزش کرد … در ذهنم گفتم نه به تاریکی پایین نه به روشنایی اینجا … دیوار های طبقه اول برعکس طبقه همکف به رنک کرمی روشن بود و نور رو بیشتر منعکس می کرد … هیچ چراغی اینجا روشن نبود .. پرده همه پنجره ها کنار بود … و نور خورشید محیط اطراف را به طرز شگفت آوری روشن کرده بود … در کنار هر پنجر یک عدد گلدان کوچک بود داخل آن سرو های جوان کوتاه  خود نمایی می کردن … هنوز چشمانم به نور عادت نکرده بود که دستم را گرفت … با این حرکت به خودم آمدم … نگاهی بهش کردم و دیدم با چشمان تعجب زده داره به من نگاه می کنه … بعد از مدتی و گفت : چیه انگار ماتت زده .. در کدوم دنیا سیر می کنی …. لبخندی بهش زدم گفتم : هیچ جا یه کم چشمام از نور زیاد اذیت شد همین … چیزی نیست … دستش رو دور بازویم حلقه کرد گفت : آره زیر زمین خیلی تاریک بود … نمی فهمم این چه مدلشه اونجا تاریک اینجا اونقدر روشن که آدم ماتش می زنه …. و با صدای بلند خندید …. لبخندی ساده تحویلش دادم … و هر دو به طرف اولین دری که در راهروی طبقه اول باز بود … حرکت کردیم …. اتاق اول و دوم بسته بودن … اتاق سوم درش نیمه باز بود … بازویم را ول کرد و گفت : بذار برم از اینجا بپرسم بیام …. و به طرف اتاق سوم به راه افتاد …. نیمچه در زدنی کرد …. و داخل شد …

… continue reading this entry.

truth part 2

خیلی خسته کننده بود داشتم در طول حیاط هی این ور و اون ور می رفتم … چند ماه از اون  شب که دوباره قول بهش دادم گذشته بود .. باورم نمی شد چند ماه گذشته ..شاید هم به خاطر کارهای و مشغولیت های پی در پی بود که متوجه گذر زمان نشده بودم … اواسط صبح بود شاید هم نزدیک ظهر … زمان از دستانم خارج شده بود .. هنوز متوجه نشده بودم چقدر است در طول حیاط هی این ور و اون ور میرم … نگاهی به درختان داخل باغچه کردم .. تمام برگ های درختان  خبر از اواسط پاییز میداد اما چندتا گل هنوز داخل باغچه بودن که بگن هنوز زمستان نشده … سرم رو برگردوندم و به نمای خونه نگاه کردم .. یه خونه که به نظر مدرن می یومد اما  زیر شیروانیش خبر نیمه کلاسیک بودنش می داد … رنگ لجنی زیر شیروانی با نمای مرمری سبز خونه خیلی خوب تطبیق داده شده بود .. پنجره های مدرن نیمه ایتالیایی سیاه رنگ هم خوب با  این نما جور شده بود … پله هایی که از در خروجی خونه به حیاط منتهی میشد به تعداد 6 یا 7 تا بود به رنگ های خاکستری و سیاه … هنوز خیره نامای خونه بودم بعد یه مدت متوجه شدم کسی نمی یاد … روی تخت که وسط حیاط بود نشستم  و روش مقداری پتو بود که معلوم بود از شب گذشته آنجا مانده هست … هوای بیرون کمی سرد بود اما چون نزدیک ظهر بود کمی از سرما کم شده بود ولی با نشستنم  احساس سرمای بیشتری کردم .. خودم را کمی جمع کردم تا در خروجی خونه با صدای جیرجیری باز شد .. با حالتی شل وار از پله ها پایین امد .. یک شلوار ورزشی گشاد به تن داشت و یک کت بافتنی پشمی به تن داشت از زیر کت هم یک اسکی یقه سفید پوشیده بود .. مثل همیشه موقع راه رفتن دستی به موهای لخت خود می کشد و سعی می کرد اونا رو بازی بدهد … حالت شل راه رفتنش خیلی خنده دار بود … با یک دستش موهاش رو بازی می داد و در دست دیگرش پتوی چارخونه بود … وقتی کنار من رسید خودش رو با حالت بسیار شل خودش رو روی تخت انداخت … پتو رو روی دوشم انداخت  و لبخند موزیانه ای کرد گفت : از صبح حیاط متراژ کردی چه خبره این همه خودت مشغول کردی .. مامان گفت این پتو رو ببر الان سرما می خوره …

… continue reading this entry.