truth


هوا رو به روشنایی بود .. وسط حیاط بزرگی ایستاده ام… حیاطی  که همه جاش خاکی مسیر خانه با سنگ فرش هایی مشخص شده بود … می تونستم خانه ای که به نظر طرح قدیمی می آمد و تماما چوبی بود ..  خودش از چوب تیره و زیر شیروانیش از چوب روشن بود رو تماما ببینم … باد شدیدی می وزد … تا جایی احساس می  کردم می خواد دست ببره و تمام درخت های حیاط رو از ریشه بکنه … مو های پریشنانم  در اثر باد پریشان تر به نظر می آمد … می تونستم شدت باد رو از صدا دادن در و پنجره ها هم فهمید که انگار از دو طرف در فشار هستن …. خورشید در حال طلوع  را که می توانستم اولین اشعه های روشنایی اون رو احساس کنم .. چون با هر اشعه صورتم که مثل مردها سرد شده بود رو گرم می کرد …  هنوز داشتم  به خونه خاموش که در تاریکی خودش فرو رفته  نگاه می کردم … هنوز خیره ساختمان بودم و در خیال خودم که در کشویی وردی ساختمان با صدای گوش خراشی باز شد …  با لباس  خوابش سریعا بیرون آمد .. پا برهنه  سنگ فرش ها رو طی کرد و به من رسید  .. نفس میزد  کاملا از حالتش معلوم  بود که تازه از خواب بیدار شده …موهایش در اثر وزش شدید باد شدید بهم ریخته به نظر می آمد … نفسی تازه کرد گفت  : وسط حیاط تو این باد چی کار می کنی ؟؟  .. تکونی به خودم دادم به چهره  پریشانش نگاه کرد خواستم لبخنی بزنم اما سریعا از  صورتم محو شد … آب دهانم را قورت دادم و جواب داد م : هیچی  .. فقط منتظر بودم … خیلی آرام بخشه اما اگه این باد خشن که  مثل تازیانه به صورتم بذاره …. دستم را گرفت … وای دست هایش داغ داغ بود .. متوجه این نشده ام که چقدر بدم سرد شده … گرمای دستانش لذت بخش بود …. نگاهی بهم کرد دستی به موهایم کشید … گفت اینجوری مریض میشی   .. تمام بدنت سرده .. چرا اینجا وایستادی … بیا بریم خونه …   هنوز داشتم  به پریشانیش نگاه می کردم که متوجه شدم دستم رو گرفته و کشان کشان به طرف خانه خاموش منو می بره .. می خواستم نرم و جلو گیری کنم اما اون قدرت رو نداشتم که در مقابلش وایستم هیچ وقت نتونسته بودم در مقابل اون وایستم  … البته در موارد استثناء …  در کشویی رو  باز با همون صدای گوش خراش باز کرد و داخل شدیم … آرام گفتم : یواش  الان بیدار میشن …. لبخندی ساده زد گفت : نه خیالت راحت با این صدای باد متوجه هیچی نمیشن …  خونه در تاریکی بود تنها چیزی  که  باعث روشنایی اون خونه شد اشعه  های خورشیدی که  در حال طلوع بود … چشم هام در این دو رنگی پرپر می زد .. دستم را محکم گرفت  گفت  : بیا دنبالم   فقط مواظب باش زمین می خوری …  آرام به دنبالش را افتادم … گرمای دستش بهم آرامش میداد دیگه خبری از سرمای بیرون و  شلاق های باد نبود … اما این دفعه در تاریکی خانه خاموش گیر کرده ام .. اما او در جلوی من یک روشنایی که راه را برایم نشان میداد … این احساس آرامش میداد  احساس آرامشی که خیلی وقته نداشتم … دوباره صدای گوش خراش در کشویی آمد اما این دفعه از ساکتی خونه چند برابر .. منو هل داد جلو و دوباره همون صدا … این دفعه در بسته شد … داخل اتاقی بودم  که شاید چند سال از زندگی کودکیش اونجا گذشته بود … اتاقی که دیوار هایش کرمی بود خیلی ساده  همون  سادگی دوران کودکی را داشت .. هیچی دست نخورده بود .. شاید هم نذاشته بود دست بزنن … می دانستم  که خودش هم با اینجوری  ماندن اتاق  بهش آرامش میده … دوباره دستم را گرفت و منو روی تخت نشاند … عروسک روی تخت خیلی زیبا با لبخندی که داشت به من نگاه می کرد … خیره مانده بودم دوباره دستی به سرم کشید که به خود آمدم .. کنارم نشسته بود .. و داشت با چشمانی نگران نگاهم می کرد … می دونستم با این قیافه من تو دلش غوغا به پاست .. اما دوست نداشت قبل من دهنانش باز کنه … می دونستم منتظره تا حرفم بزنم … منم زیاد منتظرش نذاشتم و لب هایم رو باز کردم ..

_ من باختم  .. خیلی وقته   نمی دونم چطور بگم … اما احساس می  کنم  دیگه راهی  نمونده .. می دونم شکست خوردم  .. شاید هم راست می گفتن من ….

توی چهره اش می تونستم احساس شوکه شدن و نا باوری رو ببینم …. اما لا یک حرت دستش گذاشت رو لبم تا ادامه ندم حرفم رو .. دستاش داشت می لرزید .. می دونستم از دستش که روی لبم گذاشته احساس کنم داره می لرزه .. اشک تو چشم هام جمع شده  بود اما کنترل می کردم جلوی اون گریه نکنم .. می دونستم  اون خودش هم به زور داره خیلی چیزها  تحمل می کنه .. پس ادامه ندادم .. وقتی فهمید نمی خوام ادامه بدم .. دستش کشید .. بیشتر بهم نزدیک شد حالا می تونستم ببینم که اشک تو چشماش حلقه شده …  به خودش لرزید وو و یک نفس کشید  گفت :

داری می بازی نه … قولت از یادت رفته … نه ؟؟ .. چرا تو که می دونی نمی تونم بدون تو نفس هم بکشم .. چرا می بازی  ما به هم چی قول داده بودی .. مگه من همه این کارها رو برای تو نمی کنم … برای  تو این همه چیز تحمل نمی کنم  پس چرا داری می بازی  .. چرا زیر قولت میزنی .. چرا نمی تونی  صبر کنی …. و …

اولین قطره اشک از از چشمش پایین افتاد …  قطره ای که تو اون تاریکی داشت می درخشید … ماننده الماسی که در شب تاریک می خواد امید بده … پایین افتاد … با دیدن اون قطره تمام بدنم به  لرزه افتاد دستم گذاشتم رو صورتش و و با انگشتم اشکش پاک کردم .. دستم گرفت و رو صورتش نگه داشت …   و گفت :

این کار با ما نکن ..  ما به هم قول دادیم .. ما با هم قول دادیم که این راه با هم بریم …  فقط کمی زمان و صبر می خواد … ما همه سختی ها رو به چشم گرفتیم …

دستش گرفتم و  پایین آوردم و در دستانم نگه داشتم .. جوابش دادم :

می دونم  داری خیلی چیزها رو تحمل می کنی  .. اما قول ها می شکنن .. و من یاد گرفتم هیچ قولی پا بر جا نمی مونه ..   اما  می دونی در مورد قول خودمون همیشه .. سر پاش هستم … اما  .. خسته ام ..

 بیشتر بهم نزدیک .. شد  و گفت : خسته ای نه .. منم خسته ام … اما دارم اینجا رو تحمل می کنم .. فقط به خاطر اینکه اون روز بهم گفتی  خودت کسی ندون که کسی رو نداره … دارم تحمل می کنم چون تو هستی بهم امید میدی .. چون میدونم اونجایی  .. و به خاطر من هستی … پس نگو خسته ای نگو باختم .. چون میشکنم ..

با این حرفش قطره ای اشکم دیگه امان نداد و از چشمم پایین افتاد … متوجه شد … دستم گرفت و مهم کنو در آغوشش گرفت … نمی خواستم اونجا گریه کنم .. آغوشش همیشه جای آرامشی برای من بوده جایی که وقتی نا آرام بودم اونجا آرامش میگرفتم …  مثل همیشه باز به صدای قلبش بهم آرامش میداد …  همون جا گفتم :  آره من گفتم اما نگفتم که زجر بکشی … چرا باید تحمل کنی .. من نمی خوام تو زجر بکشی .. می دونی من تنها چیزی که طاقتش ندارم اینه …

محکم تر منو به خودش فشار داد گفت : نه به خاطر تو زجر کشیدن لذت بخشه …  اما دیگه گریه نکن … نمی خوام اشکت ببینم ..  به هیچ کس اجازه نمی دم اشک تو رو در بیاره .. تمام دنیا رو  به هم میریزم  اگه یکی اشک تو رو در بیاره ….

هنوزم باورم نمی شد …  حساسه روی ناراحتی من …  نمی دون چرا اونجا تو بغلش احساس آرامش بیشتر احساس می کردم  بعد خودمو از بغلش جدا کردم .. انگار چیزی یادم افتاده بود … از روشنایی اتاق معلوم بود که خورشید کاملا طلوع کرده …  نیمه از صورتش روشن بود با چشمان قرمزش داشت منو نگاه می کرد …  گفتم : اگه کسی من رو ببینه چی ؟؟

با اون حالش  لبخندی زد گفت ..: وای با این وضع نگران چی هستی .. می خوان ببین می خوان نبینن برای من مهم نیست … برای من چیزی غیر از تو مهم نیست … تویی نور امید من .. تویی که تو قلب من داری می تپی .. تویی که ماننده یک نفس  در ریه هام دم و باز دم می کنی ….  و  در آخر تویی در رگ هایی من در جریانی ….

حرف هاش مثل همیشه آرامش دهنده  بود …  باز تشبه هاتش  رومثل همیشه به کار برده بود … با این که خیلی رومانتیک بود  .. اما باز مثل همیشه برای من خنده  دار  می آمد …  اما این دفعه فرق می کرد …  این دفعه ماننده نور امیدی در تاریکی  بود برای من که با اون روشنایی اش  داشت زندگیم رو  روشن میکرد …. با این هموه هنوز داشتم به چهره اش یه لبخند نا محسوسی  روش بود نگاه می کردم …. دستم گرفت و رو قلبش گذاشت … گفت : امیدوارم  هیچ وقت قولت از یادت نره … همون قولی وقتی اون روز  دست رو گذاشتی رو قلبم بهم دادی …

سرم رو تکان داد م که هنوز یادمه و سر  قولم هستم …. درست نگاه کردم تو چشماش …  لبخند آرامی زد و ادامه داد : لازم نیست  حرفی بزنی چشمات همون قول بهم داد ….

و نزدیک تر شد  می دونستم می خواد چی کار کنه .. خواستم  بلند بشم … قرمز شده بودم …  احساس می کردم تپ دارم .. نور خورشید .. دیگه بیشتر اتاق روشن کرده بود ….  حالا می تونستم کامل ببینمش .. نزدیک تر نزدیک تر شد …  حالا می تونستم اشک حلقه شده در چشماش ببینم … و درست در اون لحظه  لبش رو گذاشت روی لبم … تمام احسلس گرمی لبش احساس می کردم انگار تمام بدم رو ازش پر کرده بودن … تپش قلبش رو  .. تعداد نفس هاشو … احساس میکردم … حالا  احساسش میکردم .. این احساس دوست داشتم … چون  احساس می کردم .. چون همیشه  این احساس بود باعث میشد تو این زندگی   ادامه بدم .. بجنگم … و به خاطرش مبارزه کنم …. بعد دوباره من در آغوش گرفت …  دم گوشم گفت : این احساس چیه که قدرت زندگی کردن بهم میده ؟؟

آره راست می گفت … این احساس چی بود که حاضر بودم به خاطرش با تمام دنیا بجنگم … این احساس چی بود که  تمام خطر ها رو به چشم گرفته … درست مثل خودش… واقعا این احساس چی بود ؟؟؟

Advertisements

9 دیدگاه »

  1. مونا Said:

    وااااای نگین جونم خیلی خیلی قشنگ بوددددددددد
    خیلی احساسی و عالی نوشته بودییییییی مرسیییییی
    عالییییی بود …
    همه چیزو کاملا می شد تصور کرد! خیلی خوب بود
    خسته نباشی خانومی

  2. raha Said:

    میبخشی نگین حوصلم سر رفته بود گفتم داستانت رو بخونم …..امیدوارم ناراحت نشده باشی …خوب من خودم نمی تونم بگم مینویسم البته قبلا اره اما الان نه …اما دوستم و خواهرم مینویسن …خصوصا دوستم که نوشته هاش بینظیره ….در مورد نوشتت …..جالب شروع کردی …کلیات خوب بود اما توصیفاتت خیلی جالب نبود یه جورایی خارج از خط داستان بود البته نه همشون اما یه سری جاها انگار قابل قبول نبود …سرجمع خوب بود ….میشد حس کرد نوشته رو و مکان و اشخاص رو …..میتونست بهتر باشه …امیدوارم بهترم بشه

  3. neghin Said:

    خواهش می کنم رها جونم خیلی وقته ننوشتم … به خاطر همینه .. یکی هم سر جمع چون از چیزهایی می دونستم جمع کردم یه کم قاطی شد اما جمعش کردم … ممنون خانمی چرا ناراحت بشم

  4. زهره یونگی Said:

    نگین جونممممممم خیلیییییی قشنگ بود من احساساتم قلمبید واقعا هییییییییی
    کاملا همه چی رو تصور کردم خیلی قشنگ بود مامانی
    گریهههههه…الهییییییییی…زهره رمانتیک احساساتییییییییی

  5. زيباي شب Said:

    سلام نگين جان خوبي
    برات آرزوي سلامتي دارم

  6. whitekissme Said:

    salam..webeto kheyle doset daram….manam ye hamchin jaee daram ke esmesho gozashtam saghfe royaee…vaghte ke natonestam be hadafam beresam in webo zadam….khoshhal misham beyay o nazareto bege…..albate be pay inja nemirese….
    kheyle az webet o matalebet khosham omade..bego ba che onvane linket konam…
    inam address saghfam:www.saghfroyaie.blogfa.com

  7. fateme Said:

    نگین جون مطلبت خیلی قشنگ بود عالی بود
    یه جورایی واقعی بود
    ایشالله روز به روز موفقتر بشی دستت درد نکنه

  8. علی Said:

    سلام
    یک عکس بچه بود رفتم آدرس رو پیدا کنم اومدم وبلاگ شما
    و…

    خیلی قشنگه وبلاگتون…

    لینکتون می کنم
    و
    دعوتتون هم می کنم به کوچه ی بارانی

    منتظر حضور گرمتون هستم
    راستی به چه عنوانی لینک کنم؟
    همین: Maxi Dreams؟

  9. سروش Said:

    nice


{ RSS feed for comments on this post} · { TrackBack URI }

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: