Archive for سپتامبر, 2010

truth

هوا رو به روشنایی بود .. وسط حیاط بزرگی ایستاده ام… حیاطی  که همه جاش خاکی مسیر خانه با سنگ فرش هایی مشخص شده بود … می تونستم خانه ای که به نظر طرح قدیمی می آمد و تماما چوبی بود ..  خودش از چوب تیره و زیر شیروانیش از چوب روشن بود رو تماما ببینم … باد شدیدی می وزد … تا جایی احساس می  کردم می خواد دست ببره و تمام درخت های حیاط رو از ریشه بکنه … مو های پریشنانم  در اثر باد پریشان تر به نظر می آمد … می تونستم شدت باد رو از صدا دادن در و پنجره ها هم فهمید که انگار از دو طرف در فشار هستن …. خورشید در حال طلوع  را که می توانستم اولین اشعه های روشنایی اون رو احساس کنم .. چون با هر اشعه صورتم که مثل مردها سرد شده بود رو گرم می کرد …  هنوز داشتم  به خونه خاموش که در تاریکی خودش فرو رفته  نگاه می کردم … هنوز خیره ساختمان بودم و در خیال خودم که در کشویی وردی ساختمان با صدای گوش خراشی باز شد …  با لباس  خوابش سریعا بیرون آمد .. پا برهنه  سنگ فرش ها رو طی کرد و به من رسید  .. نفس میزد  کاملا از حالتش معلوم  بود که تازه از خواب بیدار شده …موهایش در اثر وزش شدید باد شدید بهم ریخته به نظر می آمد … نفسی تازه کرد گفت  : وسط حیاط تو این باد چی کار می کنی ؟؟  .. تکونی به خودم دادم به چهره  پریشانش نگاه کرد خواستم لبخنی بزنم اما سریعا از  صورتم محو شد … آب دهانم را قورت دادم و جواب داد م : هیچی  .. فقط منتظر بودم … خیلی آرام بخشه اما اگه این باد خشن که  مثل تازیانه به صورتم بذاره …. دستم را گرفت … وای دست هایش داغ داغ بود .. متوجه این نشده ام که چقدر بدم سرد شده … گرمای دستانش لذت بخش بود …. نگاهی بهم کرد دستی به موهایم کشید … گفت اینجوری مریض میشی   .. تمام بدنت سرده .. چرا اینجا وایستادی … بیا بریم خونه …   هنوز داشتم  به پریشانیش نگاه می کردم که متوجه شدم دستم رو گرفته و کشان کشان به طرف خانه خاموش منو می بره .. می خواستم نرم و جلو گیری کنم اما اون قدرت رو نداشتم که در مقابلش وایستم هیچ وقت نتونسته بودم در مقابل اون وایستم  … البته در موارد استثناء …  در کشویی رو  باز با همون صدای گوش خراش باز کرد و داخل شدیم … آرام گفتم : یواش  الان بیدار میشن …. لبخندی ساده زد گفت : نه خیالت راحت با این صدای باد متوجه هیچی نمیشن …  خونه در تاریکی بود تنها چیزی  که  باعث روشنایی اون خونه شد اشعه  های خورشیدی که  در حال طلوع بود … چشم هام در این دو رنگی پرپر می زد .. دستم را محکم گرفت  گفت  : بیا دنبالم   فقط مواظب باش زمین می خوری …  آرام به دنبالش را افتادم … گرمای دستش بهم آرامش میداد دیگه خبری از سرمای بیرون و  شلاق های باد نبود … اما این دفعه در تاریکی خانه خاموش گیر کرده ام .. اما او در جلوی من یک روشنایی که راه را برایم نشان میداد … این احساس آرامش میداد  احساس آرامشی که خیلی وقته نداشتم … دوباره صدای گوش خراش در کشویی آمد اما این دفعه از ساکتی خونه چند برابر .. منو هل داد جلو و دوباره همون صدا … این دفعه در بسته شد … داخل اتاقی بودم  که شاید چند سال از زندگی کودکیش اونجا گذشته بود … اتاقی که دیوار هایش کرمی بود خیلی ساده  همون  سادگی دوران کودکی را داشت .. هیچی دست نخورده بود .. شاید هم نذاشته بود دست بزنن … می دانستم  که خودش هم با اینجوری  ماندن اتاق  بهش آرامش میده … دوباره دستم را گرفت و منو روی تخت نشاند … عروسک روی تخت خیلی زیبا با لبخندی که داشت به من نگاه می کرد … خیره مانده بودم دوباره دستی به سرم کشید که به خود آمدم .. کنارم نشسته بود .. و داشت با چشمانی نگران نگاهم می کرد … می دونستم با این قیافه من تو دلش غوغا به پاست .. اما دوست نداشت قبل من دهنانش باز کنه … می دونستم منتظره تا حرفم بزنم … منم زیاد منتظرش نذاشتم و لب هایم رو باز کردم ..

… continue reading this entry.

Advertisements

Start

کاش زندگی مثل یه بازی بود که پایانی نداشت هر جا گیر می کردی یه شروع تازه می کرد و دوباره استارت  بازی رو میزدی … اما متاسفانه اینجوری نیست .. شروع کردی دیگه دکمه استارتی  نخواد بود که تو رو به اول برگردونه .. اما من پشیمون نیستم .. چون استارت خودم زدم .. تا آخرش هم هستم … فقط یاد گرفتم که تنهام .. چون استارت من زدم نه کسه دیگه ای .. در این راه خیلی ها می یان و میرن .. اما من یاد گرفتم ادامه بدم … شروع رو کردم … و تا پایان هم باید برم … حالا دارم انرژیم رو جمع می کنم برای پایان چون هنوز به وسط راه هم نرسیدم … تو این راه خودم هستم برای خودم برای هدفم و به خاطرخودم … تا آخر میرم ..  تا زمانی  که ……………. موفق بشم … و نشون بدم … نیازی نداشتم .. تنها شروع کردم تنها هم به پایان میرسونم …. پس دوباره ادامه ………..