Archive for آوریل, 2010

بازي بچگانه !!!

كاش همه چيز مثل زمان بچه گي ها مي موند ..

سلام خيلي وقته نيومدم همه جا رو خاك گرفته … هي چه دوراني داشتم اينجا اما حالا چي … حالا چي دارم … كساني كه دور برم بودن گذاشتن رفتن .. شايد هم من پس كشيدم و گذاشتم رفتم نمي دونم .. يكي از اين دو مورد هست .. مغزم كار نمي كنه كه بفهمم اشتباه از من بوده يا از كس ديگه كلا دنبال مقصر گشتن اشتباهه …. حالا من اينجا رو ول كردم درست 4 ماهه به خونم سر نزدم .. چه برسه به دوستام … هي شايد هم بهترين كار بود اما حالا نمي دونم دلم واسه نوشتن تنگ شده .. اما دستم نمي يومد بنويسم … چراش رو هم نمي دونم .. فقط خوب ميدونم من تغيير كردم و ديگه مثل سابق نيستم … اول تغييراتم رو دوست داشتم اما حالا مي ترسم .. نمي دونم چرا … شايد هم دوباره فكر هاي مسخره به ذهنم امده … سعي مي كنم دورشون كنم .. اما نميشه … هييييييييييي

همه چيز با يه بازي مسخره يا اشتياق يه طرفداري شروع شد .. بعد سادگي ها و پاكي ها … اما بعد اشتباهات و تصادفات و تكرار اشتباهات …. بازي بچگانه رو تبديل به يه گره كور كرد … كه حالا خودمم نمي دونم چطور بازش كنم .. من بچه شدم اون از من بدتر … من اشتباه كردم اون از من بدتر … و آخر سر چي فقط تنها حرفي كه گفت اين بود .. تو از من چي مي خواي …. حالا موندم توش واقعا من ادعا دارم و از اون چيزي مي خوام يا …. ديگه واقعا نمي دونم اين بازي بچگانه چطور به يك بازي …. حالا بازيي كه توش موندم و نمي دونم چطور تمومش كنم … شايد هم ديوونه شدم و نمي تونم هيچ چيزي رو به آخر اين بازي بچگانه برسونم … شايد هم اين بازي بچگانه آخر نداره … كسي چه مي دونه ؟؟

Advertisements