Archive for نوامبر, 2009

يك سال گذشت …

هميشه با خودم مي گفتم كدوم آدم عاقل مي ياد نوشته هاي منه خنگه رو مي خونه . يه زماني ترس داشتم كه بيام يه چيزي بنويسم حالا چه برسه به وبلاگ نويسي . اولين بار وبلاگ نويسي رو با يه خونه كهنه شروع كردم .. هنوز چندماه نشده بود كه داشتم به اون خونه عادت مي كردم .. يكي از دوستان گفت بيا اسباب كشي كن يه خونه جديد .. خونه اي كه وقتي واردش شدم ترسيدم .. اونقدر بزرگ بود كه گفتم براي من كوچيك جايي نيست . خودم يه گوشه ي اين خونه قايم كردم و شروع كردم يواش يواش به نوشتن . اولش به غير از چندتا دوست هيچ كس به اين خونه من سر نمي زد . تا اينكه يواش يواش خونه ما هم پر مهمون شد گاهي مي يومدن گاهي از ياد مي رفتيم .. كساني كه امدن و رفتن .. كساني كه دلم شكستن رفتن .. كساني تازه امدن و تو خونه من جا پيدا كردن . هي با خودم مي گفتم من نمي تونم تو اين خونه بزرگ زندگي كنم اما حالا نمي تونم از اين خونه بزرگ دل بكنم . چه چيزها اينجا ننوشتم چه درد دل هايي نكردم . چه اشك هايي سر اين نوشته ها نريختم .. واقعا يك پا خاطره دارم من از اين خونه .. خونه اي كه با ترس واردش شدم اما حالا جزءي از من شده . اولين پستم رو با اين پست شروع كردم .. و رفته رفته پست هاي بعدي .. گاهي از ته دلم نوشتم .. گاهي از شادي هايم .. گاهي از غم هايم .. گاهي به كساني اعتراض كردم كه هيچ كدوم متوجه هم نشدن .. گاهي از علايق نوشتم .. اما هيچ وقت نه زيادي گفتم و نه كم .. هيچ وقت چيزي از خودم رو به رخ كسي نكشيدم .. فقط خود خودم بودم به همين سادگي و صافي .. مثل آب روان .. اين بود كه عاشق اين خونه شدم چون تنها جايي بود كه خودم خودم بودم .. بدون هيچ نقشي يا نقابي فقط خودم .. حالا يه خونه جديد هم دارم كه سرم گرم اون خونه هست .. هنوز تازه ساخته اما خيلي پيشرفت نشون داده .. كمي اين خونه رو ول كردم اما بازم به اين خونه قديميم سر ميزنم .. چون اينجا خونه منه و جزء ي از من … خوب حالا حتما ميگين چرا دارم اين دري وري ها رو ميگم … چون امروز يكسال شده كه من ساكن اين خونه شدم … خونه اي كه نمي تونم ولش كنم .. مال منه و جزءي از من .. تنها جايي كه خودمم و احساس آرامش مي كنم … يك سال گذشت .. واقعا هم چه قدر زود ميگذره .. انگار همين ديروز بود كه تازه پا به اين خونه گذاشتم .. اما حالا يك سال كه ميگذره .. خونه ام هم با خودم يك سال بزرگ شده … و من يك سال هست وبلاگ نويسي رو تو اين خونه  با تمام خوبي هاش و بدي هاش شروع كردم … زمان در حال حركته و ما هم با اون حركت مي كنيم … حالا وبلاگ من يكساله شده .. خوب فكر كنم زيادي حرف زدم … همتون رو دوست دارم .. و به وبلاگ عزيزم و خونه ام ميگم (( يك ساله شدنت مبارك )) 🙂

وبلاگم تولد يك سالگيت مبارك ...

اينم يه كيك واسه صاحبخونه .. چون عاشق پروانه هام ..

Advertisements

مبارزه !!!

مبارزه كردن يا تسليم شدن ؟!؟!

تا چه حد ميشه براي زندگي مبارزه كرد .. چه قدر ميشه دوام آورد در اين راه مبارزه … آخر چي ؟؟ ميشه دست كشيد از اين مبارزه …. ميشه بعد اين همه مبارزه كردن .. تسليم شد … مي تونم تسليم بشم يا بايد به مبارزه ادامه بدم ؟؟ تا كي بايد به اين مبارزه ادامه بدم … شايد يك روز منم تسليم بشم … !!!!!!

Mirotic

از همه دوستاني كه تولدم رو بهم تبريك گفتن تشكر مي كنم .. اين يك تشكر نامه هست !!!

ميگم تازگي ها احساس مي كنم زده به سرم .. نه واقعا شوخي نمي كنم .. خواستم اين زندگي لعنتي رو از يكنواختي در بيارم يه شورش اساسي كردم .. مثلا آهنگ هايي رو كه  گوش ميدادم رو تغيير دادم .. رفتم يه سر به موسيقي و گروه هاي شرقي .. (( به هم نخندين )) اما شديدا معتاد شدم .. نه خدايي .. اونجور كه در مورد موسيقي شرقي فكر مي كنين نيست .. خيلي فرق داره .. كلا مي تونم بگم با سبك موسيقي آمريكايي برابري مي كنه .. (( مسخره نكنين بابا .. واقعا هم اين جوريه .. )) البته يه نكته اشاره كنم منظورم از موسيقي شرقي موسيقي كره اي بود .. و گروه هاي كره اي بود .. طرفدار دو آتيشه گروه ss501 كه هستم اون به جاش .. اما تازگي ها گير دادم به يه آهنگ از گروه DBSK حالا واسه تيترم تعجب نكنين اسم آهنگ اين گروه هست كه بهش گير دادم .. Mirotic .. مگه يه آدم چندبار مي تونه يه آهنگ رو گوش بده .. والا اعتراف مي كنم 1000 بار گوش دادم اما سير نشدم .. ديدين گفتم زده به سرم .. باور نمي كنين .. خوب اين برنامه از يكنواختي در امدن هم كار دست من يكي داد ها .. معتاد شدم رفت .. نگين از دست رفت .. راستي براي تنوع هم شده بهتون توصيه مي كنم يه سر به گروه ها و خواننده هاي كره اي هم بزنين .. ضرر نمي كنين ..

normal_lotte20special20photo_album_2

DBSK

لينك دانلود mp3 آهنگ : Mirotic

لينك دانلود كليپ همين آهنگ : Mirotic

يه سال ديگه بزرگ شديم ….

درست 23 سال قبل (( البته الان شدم 23 ساله )) در يك روز پاييزي در روز 12 آبان ماه دختري به دنيا امد … تا 10 روز به اين دختر بچه حتي اسم هم نذاشتن .. (( يعني سر اسم دعوا داشتن )) .. بالاخره در آخر ماجرا عمه جان عزيز اسم نگين رو پيشنهاد داد كه اسم اون دختر بچه هم شد نگين … اين دختر بچه در فصل پاييز در 12 آبان ماه در ساعت 1 بعد از ظهر به دنيا امد … اون موقع نمي دونست به چه دنيايي پا گذاشته .. اما حالا كه 23 سال گذشته  مي بينه كه به چه دنيايي پا گذاشته .. دنيايي پر از شادي و غم  و خوبي و بدي و ناراحتي و خوشحالي … دنيايي كه تمام اين چيز ها رو تجربه كرده  و با اين تجربيات بزرگ شده .. حالا 23 ساله شدم .. نمي دونم شاد باشم يا غمگين اما اينو مي دونم كه يه سال ديگه بزرگ شدم … و يه سال به عمرم اضافه شد … حالا ميگم (( نگين كوچولو تولدت مبارك )) 🙂

Birthday_cake

خوب رفتيم 23 سالگي ....