Archive for ژوئیه, 2009

فقط خودت بزرگي ….

فقط امده بودم كامنت ها رو جواب بدم بعد از سال ها اما خبري كه مهدا بهم داد دلم رو گرفت … يكي از دوستانم تصادف كرده الان يك هفته هست ..و من تازه خبر دار شدم همين 10 روز پيش  باهاش حرف زدم حالش خوب بود .. اما حالا … نمي دونم چي بگم .. فقط جز ء دعا كردن براي بهبوديش چيزي از دستم بر نمي ياد .. اميدوارم زودتر بهوش بياد .. حالش خوب بشه … خواهشا براش دعا كنين .. 😦

پ.ن : مي خواستم پست شاد بذارم اما انگار همه چيز دست به دست كردن من شاد ننويسم …

پ.ن 2 : فردا در اولين فرصت به همه كامنت ها جواب خواهم داد … بازم خيلي شرمنده .. از همه دوستان وبلاگيم هم معذرت مي خوام به خاطر اينكه نتونستم بهشون سر بزنم .. در اولين فرصت دم در وبلاگاتون سبز ميشم قول 🙂

يه پست زمان گذشته

قبلا نوشت : سلام اين نوشته رو تقريبا 14 و 15 روز پيش نوشته بودم اما پست نكردم .. اون زمان يه چيزي خواستم كه حالا برآورده شده اما نه مثل زماني كه خواسته بودم  يه جوري ديگه .. 🙂 حالا اين پست رو ميذارم ..اين پست خطاب به شخصيه كه خودش مي دونه كيه … 😀

2rwnuiv

نمي دونم چرا امدم اينا رو  مي نويسم .اما دلم مي خواد بنويسم تنها چيزي يه كه الان در اين حالت منو آروم مي كنه . تازگي ها دارم چيز هاي چرت و پرت از خدا مي خوام . نمي دونم چرا اين رو از خدا خواستم بر چه اساسي بر چه معنايي بلكه هم بر چه منطقي اما خواستم ديگه.. مي دونم برآورده نميشه و اين فقط چرت و پرته احتمالا حالا خدا هم داره به من فحش ميده كه اين چرت و پرتا چيه از من مي خواي دختر ؟!؟ اما از دلم خواستم يه چيزي رو كه احتمالش كاملا صفر بود كه برآورده بشه . از خداي خودم خواستم هنوز فكر مي كنم دارم چرت و پرت ميگم  و من نمي دونم چمه ؟! عصبي هستم و زده به سرم شايد هم ديوونه شدم .. من چيزهايي رو مي خوام كه مي دونم چرت و پرته و هيچ وقت برآورده نميشه اما شايد هم اين بهم احساس آرامش ميده كه لااقل خواستم و برآورده نشد . اگه الان پيش خدا بودم حتما بهم چپ چپ نگاه مي كرد و مي گفت اين چيه از من مي خواي ؟؟ الان كه مي دونم بر آورده نشده به شدت عصباني هستم طوري كه الان دستام داره  ميلرزه و اگه دستم بود كيبورد رو مي كوبيدم به  صفحه مونيتور …. احساس ناراحتي و عصبانيت خيلي بهم غلبه كرده دستام داره زير دكمه هاي كيبورد ميلرزه و نمي دونم چرا دارم اين چرت و پرت ها رو تايپ مي كنم شايد هم نوشتن آرومم مي كنه چون مي دونم هميشه با نوشتن آروم ميشم …هنوزم دارم فكر مي كنم با خودم كه اين فقط يه خواسته كوچيك بود همين .. حالا بي خيال الان زيادي بگم خدا هم با من قهر مي كنه اصلا به جهنم .. چي ميشه مثلا هيچي .. آخرش چي مي خواد بشه …هيچي فقط پوچي … 😦

************

بعدا نوشت : منتظر پست بعدي باشين  …. 🙂

loneliness

370

الان شايد بيشتر از يك هفته هست وبلاگم رو آپ نكردم . البته سرم خيلي شلوغه و شديدا و مثلا دارم براي كنكور مرداد ماه درس مي خونم . حتي وقت نكردم كامنت هاي دوستانم رو جواب بدم (( اينجا از همتون معذرت مي خوام )) در اولين فرصت به كامنت ها جواب خواهم داد . نمي دونم شايد هم خوندن درس براي من يكي بهونه هست . هر چه قدر سعي مي كنم همه چيز درست بشه و مثل سابق بشم نمي تونم . ديگه حتي دارم به زور نقاب شاديرو رو صورتم نگه مي دارم . با خودم ميگم من چرا بايد اين همه افسرده بشم . شايد هم كسي نيست به حرف دلم گوش بده شايد هم نمي دونم اون حرف دل من چيه ؟؟ (( الان چند روز بهترم اونم به لطف دوستانم هست كه تو اين چند روز فكر كنم باعث شدن تا حدي خودم رو فراموش كنم و به دنيا بخندم )) اما بازم هنوز نتونستم به سابق برگردم . نمي دونم ناراحتم . اعصابم خورده . احساس تنهايي مي كنم . مي خوام دعوا كنم و خيلي چيز هاي ديگه كه باعث شده احساساتم بهم قاطي بشه و نتونم اين گره كور رو باز كنم  . بعضي وقتا با خودم ميگم بيخيال اين گره يه روز باز ميشه ولي بعضي وقت ها نمي تونم بيخيال بشم سعي مي كنم بازش كنم اما با هر سعي من بيشتر گره مي خوره . تا حالا شده احساس كنين تو جمع هستين يا دورو برتون پره اما شما تنهاين يا اين كه احساس كنيد يه زماني بودين اما حالا نيستين يا دلتون هميشه بهار بوده اما حالا دارين خزان مي كنيد . احساسي مثل يك برگ بودن كه هميشه دوست داره سر سبز  باشه رو شاخه درخت اون بالا اما يك روز ميدونه بايد دل بكنه و سبزي خودش رو از دست بده و با يه نوازش باد نامرد بيوفته زمين اونجا حصرت روز هاي از دست رفته رو بخوره (( فهميدين چي گفتم من فكر كنم منم قاطي كردم )) ولي خوب ميدونم كه اين احساسو الان بيشتر از يكساله دارم . ديگه نمي تونم نگين يكسال قبل بشم . شايد زمان تغيير كرده شايد من و اين منو مي ترسونه . همه چيز رو دارم از دست ميدم همه چيز و نمي تونم جلوي از دست رفتنش بشم محكم مي چسبم تا بگيرمش اما از دستم ليز مي خوره مي يوفته . خيلي حس بديه . هميشه يه گوش دهنده بودم هميشه براي دوستام هر كاري رو كردم . حالا مي بينم كه خيلي وقته تو تنهايي دارم زندگي مي كنم . فقط خودمو گول ميزدم همين و بس . شايد هم استرس كنكور باعث شده نمي دونم اما هر چي هست از كنكور نيست . شما به من توجه نكنيد اين يه غر غر بود . حرفايي  خيلي وقته مي خواستم بگم . نوشتن بهم حس آرامش ميده . تنها راهي كه مي تونم خودم رو خالي كنم .. بازم شما به غر غر هاي اين دختر ديوونه توجه نكنيد … 🙂

كسي ديگر نمي كوبد در اين خانه متروكه ويران را
كسي ديگر نمي پرسد چرا تنهايي تنهايم
و من چون شمع مي سوزم و ديگر هيچ چيز از من نمي ماند
و من گريان و نالانم و من تنهاي تنهايم
درون كلبه ي خاموش خويش اما
كسي حال من غمگين نمي پرسد
توفاني به دل دارم و من درياي پر اشكم
درون سينه ي پرجوش خويش اما
كسي حال من تنها نمي پرسد
و من چون تك درخت زرد پاييزم
كه هر دم با نسيمي برگي جدا از من ميشود
و ديگر چيزي از من نمي ماند

پ.ن : براي كنكور برام دعا كنين …

پ.ن 2 : شرمنده كمي غمگين شد اما فعلا حال اين روزاي من اينجوريه … گفتم شما به غر عر اين دختر ديوونه توجه نكنيد 🙂

امتحان

hold_on_to_me_love_by_WCS_Wildcat

يك امتحانه عشق براي سنجيدن قلب .. هر چه قدر دوست داشته باشي جوابه درسته ..خيانت سه غلط قانون اينه تمام .. و تو در مردود شدي برو بسلامت  …