Archive for ژوئن, 2009

قلب نازنينم

چند روزه سعي دارم هي با يه بهانه اي اين وبلاگ رو آپ كنم . اما هيچ بهانه اي دستم نمي ياد . اين روزا واقايع پيش امده پشت سر هم چنان رو اعصابم تاثير گذاشته كه از درون داغونم كرده . فكر نكنم تا حالا اين همه و اين مدت احساس اعصبانيت كرده باشم اما آره اين چند روزه خيلي اعصبانيم . از دست خيلي چيزا . جالبه تا چند روز پيش خوشحال بودم كه بالاخره دارو هاي تپش قلبم رو دكتر قطع مي كنه اما حالا نااميدم حالا داروهايي رو كه روزانه 2 بار مصرف مي كردم شده روزانه 4 بار تا شايد اين قلب نازنينم با اين فشاري كه بهش اين چند روزه آوردم آروم بگيره . از دستم خيلي شاكي اگه زبون داشت الان هرچي از دهنش مي يومد بهم مي گفت .اما از قلب نازنيم واقعا ممنونم كه اين چند روزو داره طاقت مي ياره . درسته نفسم بند مي ياد و از درد هاي شبانه اش نمي تونم بخوابم اما بازم با اون كوچكيش داره طاقت مي ياره . دارم با خودم فكر مي كنم چي شد كه اينجوري شد . چرا اين سال بهم نساخت . نمي تونم تا كي مي تونم در مقابل اين مشكلات كه پي درپي از هر طرف داره بهم حمله مي كنه طاقت بيارم . نمي خوام بشكنم .اما از شكستن مي ترسم كه اين بار هم اگه بشكنم ديگه نمي تونم قلب نازنينم رو دوباره بسازم . مامان ميترسه اين بيماري تپش قلب ساده ام اين بار بلاي جونم بشه . نمي دونم هي بهش اطمينان ميدم كه چيزي نيست اما قلب نازنينم چيز ديگه اي ميگه . خدا رو شكر مي كنم كه لااقل دوستاني هستن كه احساس كنم در كنارم هستن . نمي دونم از يه طرف نياز به زمان دارم از يه طرف سر يك موضوع نبايد پا پس بكشم تا آخر برم . نمي دونم تا كجا من و قلبم طاقت مي ياريم اما مجبورم طاقت داشته باشم . من قوي تر از اين حرفام شايد هم بودم . فقط يك حرف با قلب نازنينم دارم طاقت بيار و بتب چون به تپشت احتياج دارم تنها اميدم تويي ………………

اعتراف مي كنم … نگرانتم :((

درست الان 3 روزه بهت گفتم نرو خنديدي گفتي هيچي نميشه بعد پوز خند زدي گفتي چي شده آفتاب از كدوم طرف در امده جنابعالي نگران من ميشين . هيچي نگفتم چون مي دونستم ميري و تصميمتو عوض نمي كني .بعد از جريانات پيش امده كيلينيك هم بسته شد ما خانه نشين شديم . سه روزه نيستي . به تلفنات هم جواب نميدي يا هم قطع هست . كجايي خانم دكتر ميگه خونه خالت هم نرفتي ..ميخواي ما رو دق مرگ كني بگووووو فكر كنم تو اين 3 روز 100 بار بهت زنگ زدم ..يا قطعه يا جواب نميدي . مي خواستي اعتراف كنم باشه برنده شدي من تسليم : اعتراف مي كنم .. نگرانتم 😦 فقط بيا بگو سالمي هيچي نشده بازم بخند و منو به مسخره بذار اما از نگراني درمون بيار . تنها راه چاره ام وبلاگم بود . ديدي دستمون به هيچ جا بند نيست . جون هركي كه دوست داري دكتر جان فقط بگو كجايي و بگو هيچي نشده . خودت هي مي گفتي به من هيچي نميشه . حالا چي چرا 3 روزه ازت خبر نداريم . گفتي يه روز اعتراف مي كنم پس تا اعتراف نكردي بهم حق نداري بري مي فهمي .اميدوارم اين فريادمونو بشنوي لااقل ….از نگراني و انتظار كشيدن متنفرم ……….

به قول خودت كه هي مي گفتي چارلي چاپلين ميگه (( هيچ دردي تو اين دنيا ماندگار نيست )) حالا من اينو بهت ميگم …بيا و اميدوارمون كن ….. 🙂

پ.ن : متن بالا به درخواست دوستانم بود براي دوست عزيزمون كه 3 روزه ازش خبرنداريم و فجيعا نگرانشيم ..براش دعا كنيد كه چيزي نشده باشه …

پ.ن 2 : مي خوام وبلاگم رو به روال عادي برگردونم .. درسته دستم به نوشتن نمي ياد .. اما پست بعديم درباره فيلم هاي ماه ژوئن خواهد بود …..

پ.ن3 : اين روزا خيلي وضعم خرابه احساساتم قاطي شده …دست خودم نيست .. از تمام دوستان وبلاگيم هم معذرت مي خوام كه نتونستم بهشون سر بزنم …

فرياد يا سكوت ؟!؟!

s3m59u

عجيبه بعد از يك هفته پر فراز و نشيب نمي خواستم با اين نوشته وبلاگم رو آپ كنم . در ذهنم چيز هاي ديگه بود اما واقايع اين چند روز چنان حالم رو گرفته حتي حس آپ كردن هم نمي يومد . ديگه خسته شدم از اين همه نگراني كشيدن هي پاي تلفن نشستن كه شايد خبري بشه 😦 اس ام اس هام كه رفته اون دنيا اين چند روز تلفن ها هم يا نميگيره اگر هم بگيره جواب نميده … همه چيزمثل يك گره كور بهم گره خوره و راه باز كردن اين گره كور هم نيست . تنها كاري كه از دستم بر مي ياد فقط دعا كردن هست … با خودم مي گويم اين بود حقيقت اگه اين نبود پس چيست اين حقيقت ؟!؟! من ديگه خسته شدم از اين زندگي و دورغ و ريا و اين همه نقشه واقعا خسته شدم احساس مي كنم ديگه نمي تونم نفس بكشم . تا كي ادامه خواهد داشت تا كي ؟؟ اونقدر سوال تو ذهنم هست كه جوابي براشون ندارم .. ديگه مغزم هم كار نمي كنه … كاش مي شد بي خيال همه چيز بشم اما نميشه …. همچنان دارم دعا مي كنم .. و اميدوارم خداوند به دعا هام و فرياد هام جواب بده … 😦 حالا بزرگ ترين سوالي كه تو ذهنم داره هي مي چرخه اينه فرياد يا سكوت ؟!؟!؟! كدوم راه چاره هست الان فرياد كشيدن يا سكوت كردن ؟!؟!  تنها جمله اي داره بهم اميد ميده اين جمله هست (( نور اميد تو دلم هنوز روشنه … چون اميدوارم به زندگي ))

I,m Busy

اين هفته ها خيلي سرم شلوغه از صبح ميرم عصر ساعت 4.5 ميرسم خونه . اين وبلاگم هم خاك گرفته شديدا . راستي پست فيلم هاي اين ماه هم مونده . اين هفته بگذره شايد سرم خلوت تر شد دلم خيلي براي وبلاگم و همتون  تنگ شده . راستي از دوستان وبلاگي ام هم معذرت مي خوام كه نمي تونم بهشون سر بزنم . برام دعا كنيد . فعلا امدم خبر بدم كه هنوز زنده ام . فعلا 🙂

ماجراي خريد ماشين

خوب ما بعد از شنيدن كه اينكه خانم دكتر برگشته ايران ازفطرت خوشحالي من يكي بال درآوردم . و به خواهش از دكتر ( ر ) كه براي مدتي كوتاهي هم شده منو به كيلينيك بر گردونه ما دوباره بعد از 2 سال برگشتيم به كيلينيك  اونم تا مدتي كه خانم دكتر هست از يه نظر هم خوشحالم كه بچه ها دلگير بودن كه چرا كار دانشگاهي رو ول كردم حالا هم دارم كارهاي دكتر ( ر ) و خانم دكتر رو انجام ميدم . حالا بگذريم اينا رو ما در هيجان برگشت خانم دكتر بوديم كه ديديم اي دل غافل ببين كي با خانم دكتر برگشته .دكتر جان خودمان (( توي اين هيجان حالمان گرفته شد )) حالا بگذريم . ايشون باعمه گرامي امدن (( همون خانم دكتر خودمان )) براي هم درس گرفتن از عمه هم برگشت به ميهن  و در آخر كمي كمك به عمه و خبره شدن در بعضي مسايل . حالا تو اين گيرو دار حالمان گرفته شد كه هر روز در كيلينيك بايد صورت مبارك ايشان رو ببينيم . حالا بعد از مدتي دكتر جان شروع كردن كه نميشه بنده كه ماشين مي خوام مثلا 3 ماه قراره اينجا باشم با تاكسي نميشه من ماشين مي خوام بخرم . خانم دكتر هم ديد كه برادرزاده گرام اصرار دارن به من گفت اين مي خواد ماشين بخره همراهيش مي كني (( شكلك نگين كه چشماش چهارتا شده و چهارتاي ديگه هم قرض گرفته )) با تعجب گفتم :كي من ؟؟ خانم دكتر خنديد و گفت نترس شقايق هم با شما مي ياد . (( شكلك نگين كه سرش رو انداخته پايين ميگه مشكل اين نيست من با اين نمي خوام برم بيرون خودشم چي براش ماشين بخريم )) با رودربايسي كه با خانم دكتر داشتم قبول كردم . حالا من  و دكتر جان و شقايق به راه افتاديم به طرف مركز نمايشگاه هاي اتومبيل در شهر . حالا هي اين نمايشگاه هي اون يكي آقا هم مشكل پسند . پژو 206 مورد پسند قرار نگرفت . رنو مگان هم خيلي بزرگ به نظر امد . طرف بنز و بي ان و هم نرفتيم . چون به قول معرف خدا تومن هستن . تازه بعد از 8 نمايشگاه رسيديم به نمايشگاه آقا رضا اينا .خوب حالا چون پاهاي من و شقايق داشت از شدت درد مي تركيد . با تهديد پيشش رفتم و گفتم يا اينجا يكي مي خري يا برمي گرديم . از قيافه دكتر جان هم معلوم بود كه خسته هست گفت : باشه باشه حالا چرا تهديد مي كني . آقا رضا امد و گفت چه نوع ماشيني مد نظرتون هست . نمي دونم چرا دهن دكتر جان عزيز در اون 8 تا نمايشگاه باز نشد اما اينجا يهو مثل ضبط خراب شده شروع كردن به حرف زدن (( كوچيك باشه . جمع جور باشه . با امكانات باشه . كم مصرف باشه . قيمتش تاحدي مناسب باشه و اگه ميشه رنگش نارنجي باشه )) من و شقايق هم زمان گفتيم باهم رنگش نارنجي باشه . گفت چيه رنگ مورد علاقه ام هست . گفتم خوبه خوبه . آقا رضا هم گفت فكر كنم يه ماشين دارم كه خوشتون بياد تا اينكه اين تويوتا ياريس نارنجي امد جلوي چشممان و دكتر جان در عرض جيك ثانيه عاشق اين ماشين شد . خوب بلاخره ماشين رو هم خريدم من موندم ما 4 ساعت وقتمون رو علاف كرديم واسه اين ماشين هويجي اوف . ماشينشم مثل خودشه اه اه … حالا اين ماشين شده عشق ايشون . نمي دونين با چه نازي هم نگهش ميداره وقتي هم گمش مي كنه سكته ميزنه . خوب اينم ماجراي ماشين خريدن ما …ديگه عمرا اين بخواد بره خرد من باهاش برم … اين دفعه بسمه . راستي خيلي  بده نذاشت از ماشينش عكس بگيرم فكر مي كنم .. فكر مي كنه يهو شناسايش مي كنن .. حالا بذار يه نمونه شبيه اون ماشين رو پيدا كنم . شرمنده هويجيشو پيدا نكردم حالا به اين كفايت بدين … مدل ماشين اينه رنگش هويجي …. اوف 🙂

110279_391