هنوز تو فکر وقایع راهرو بودم .. چرا ترسیده بودم … من قوی تر از آن بودم که بخوام از تنهایی بترسم … تو ذهنم خودم داشتم با اون ترسم که من به لرزه انداخته بود کلنجار می رفتم … پشت میز مطالعه نشسته بودم .. میز کوچکی بود با رنگ احشابی قهوه ای روشن … روی میز یه چراغ مطالعه کوچک سیاه رنگ به چشم می خورد .. ورق های پخ شده روی میز و روی زمین مشخص می کرد .. شب قبل خیلی سعی کرده چیزی بنویسه اما موفق نشده … حتی گوشه اتاق هم میشد ورق های مچاله شده که با عصبانیت پرتاب شده رو مشاهده کرد … تخت دونفره وسط اتاق کاملا قاطی بود … رو تختی سیاه رنگ روی زمین پخش بود … روی تخت نا مرتب بود و هر کدوم از بالش ها یک طرف تخت … پرده ها با عجله کنار کشیده شده بودن و به صورت نا مرتب … شلوار لی آبی رنگش کنار کمد آینه ای روی زمین بود … اتاق حالتی داشت که انگار جنگ در آن راه افتاده و جنگ زده هست … تنها چیزی که در اون اتاق جنگ زده مرتب خندان به چشم می خورد خرس سفید رنگ کنار تخت بود که داشت لبخند می زد … باورم نمی شد پشت میز کارش نشسته ام … جایی کار می کند .. جایی می نویسد .. جایی خیلی چیز ها رو آنجا حل می کند …
مثل همیشه شلختی خودش رو هم با مرتبی اتاق کاملا داشت به رخ می کشید … در افکار خودم … سیر می کردم که ضبط کوچک روی میز مطالعه که زیر ورق ها بود توجه من رو به خود جلب کرد … ضبط دستی سیاه رنگی بود … رنگش براق بود … برای برداشتن ضبط دستی ورق ها رو کنار زدم که از زیر ورق ها لپ تاب سیاه رنگش به همرا هدفنش بیرون آمد … سرم را تکان دادم … معلوم نبود شب گذشته سعی داشت چی کار کنه که اتاقش را این همه بهم ریخته بود … ضبط را برداشتم … معلوم بود تلاش دارد چیزی را ضبط کند .. چون چنین بار پاک و دوباره ضبط شده بود … ثانیه های روی ضبط روی 2 دقیقه و 45 ثانیه ایستاده بود … بعد از کمی فکر .. ضبط را سر جای خودش گذاشتم … نمی خواستم چیزی را نمی خواهد کسی بشنود را گوش بدهم … اما کنجکاویم اجازه نمی داد … چشمم روی ضبط دستی کلید کرده بود … و چیزی از داخل دلم هی اصرار بر این داشت که گوش بدهم … اما چیزی هم مخالف این بود … به پشت بر گشتم و به در بسته اتاق نگاه کردم … هنوز در بسته بود … نمی دانستم در بیرون از اتاق در آشپزخانه چه می کند … از وقتی با حالتی ناراحت برگشته بودیم .. من به اتاقش آمده بودم و او به بهانه درست کردن غذا در را بسته بود و به آشپزخانه رفته بود … می دانست وقتی ذهنم مشغول هست .. نباید زیاد دور برم باشد …. چون در این مواقع زود عصبی یا ناراحت می شوم … باورم نمی شد این همه خوب مرا شناخته … شاید من هم او را خوب می شناختم … نفس عمیقی کشیدم … دوباره ضبط دستی را برداشتم … کلید برگشت را زدم و ثانیه ها به اول رسید و همه صفر شدن …. انگشت شستم روی دکمه پلی ایستاده بود … می خواستم دکمه را فشار بدهم … اما چیزی از فشار دادن آن جلو گیری می کرد …. بین تو حس ماندن خیلی سخت بود … باید یکی را انتخاب می کردم … یا ضبط را سر جایش می ذاشتم و یا به تمام اون 2 دقیقه و 45 ثانیه ای ضبط کرده گوش می دادم …. در دو راهی ماندن چه سخت هست … مخصوصا اینکه راه وسطی نباشد … یا رفت یا برگشت …. دومین نفس عمیق را کشیدم … به ضبط در دستم خیره مانده بودم … باید یک چیز را انتخاب می کردم … دوباره به پشت سرم و در بسته نگاه کردم … هیچ صدایی از آمدنش به گوش نمی رسید … پس انتخاب خودم را کردم .. انگشت شستم را روی دکمه پلی فشار دادم و شروع کرد به خواندن …. گوش هایم را تیز کردم تا بشونم چه چیزی ضبط کرده هست … صدا آنقدر خش خش داشت که به زور می شد شنید .. و بلاخره صدا کم کم واضح شد ….
- یک . دو . سه … اوففففففف آزمایش می کنم برای بار .. خوب یادم رفته …
- سلام می دونم که اگه ضبط بذارم جایی ببینی .. کنجکاویت گل می کنه و می خوای گوش بدی … به خاطر همین می خوام حرف هایی رو نمی تونم رو در رو بهت بگم رو بگم ….
- دارم فکر می کنم به اولین روز آشنایمون … اولین روزی که می خواستم بشناسمت … نه نه .. اولین روزی که وارد زندگیم شدی …
- یه بمب اتم بودی برای من … یه شوک … اما خودت هم نفهمیدی که چه قدر باعث تحول من شدی … وای خودم هم نمی تونم باور کنم … من این نبودم که الان هستم ….
- اه چرا دارم چرت و پرت میگم …. بی خیال فراموش کن … زده نصف شبی به سرم …. هه هه هه
و صدای خنده بلندی از پشت بلندگو کوچک ضبط دستی آمد …. می دونستم به حرف هایی داره ضبط می کنه می خنده … چون حرف هایی می زد که شاید اصلا بهم نزنه … هنوز شوکه بودم … که تمام محتویات داخل ضبط دستی رو برای من ضبط کرده … هنوز صدای خنده اش از پشت بلند گو می آمد و بعد دوباره صداش …. با چندتا سرفه صدایش را صاف کرد و ادامه داد ….
- اوهم اوهم … خوب چی می خواستم بگم … هیچی مغزم کار نمی کنه … می خوام چندتا چیز بنویسم .. اما به غیر از کاغذ های قلم خورد شده و خط خطی شده چیزی نسیبم نشد … خیلی دارم تلاش می کنم .. باید موفق بشم .. برای اولین بار برای تو می نویسم … می تونی همیشه کنارم باشی و یاریم کنی …..
- وقتی دیدمت نگاهت … نگاهی که به زمین دوخته بودی … داشتم احساست می کردم … تو … اوفف باز دارم چرت و پرت میگم … این روی کاغذ آوردن چقدر سخته ….
- تو را احساس کردم …. تو را در بازو هایم …. در کنارم … اوففف این احساس لعنتی رو روی کاغذ آوردن و بیان کردن چه سخته … لعنت به این احساس که گرفتارم کرده …. اوفف این یه لعنته یا یه هدیه … حتی اینم نمی دونم ….
- خوب می تونم احساسم رو با خوشحال ترین روز سال بیان کنم … روزی که تو رو بیان می کنه … اما چرا نمی تونم چیزی که تو رو بیان می کنه رو پیدا کنم …. تو برای من از همه چیز فراتری می دونی ….
- گفتن اینا سخته … لعنتی اه ول کن … نمی خوام … اما کنارم بمون یاریم کن … همه چیز برای توئه … امیدوارم متوجه این بشی ….
و بعد صدای نفس عمیقی از داخل بلند گو آمد .. و خش خش …. به ساعت روی ضبط نگاه کردم … 2 دقیقه و 45 ثانیه … تموم شده بود … هنوز در شک حرف هایش بودم … باورم نمی شد … تمام سردرگمیش رو انگار احساس می کردم … با شنیدن حرف ها … اونجور می شناختمش … اون خیلی سر در گم بود …. نمی دانستم به حرف هاش خوشحال باشم یا ناراحت … دوست نداشتم اذیت بشه … اما حسی باعث می شد … خوشحال باشم .. لبخند ساده ای زدم … هنوز در افکار سیر می کردم و در تاثیر حرف ها بودم … که دیدم به در تکیه داد … اما در را باز نکرد .. از پشت به در تکیه داد و احساس کردم روی زمین نشسته …. با صدای آرامی گفت … گوش دادی نه ؟؟
با این حرفش رشته افکارم از هم گسست …. خودم رو روی صندلی جمع کردم … و جواب دادم : معذرت می خواممممم … من نمی خواستم گوش بدم … من ….
حرفم رو قطع کرد و از پشت در گفت : نه برای تو ضبط کرده بودم … اما جزء چیزهای مزخرف چیزی نگفتم …. و ناقص ماند …
از روی صندلی بلند شدم و به کنار در رفتم … متوجه شد و زود گفت : در باز نکن .. همون جا پشت به من بشین و به در تکیه بده … اگه در باز کنی دیگه نمی تونم باهات حرف بزنم ….
همون کاری رو که گفته بود انجام دادم …. و بعد گفتم : من نمی خواستم زندگیت بهم بریزم ….
با این حرف من خندید و گفت : بهم ریختن … نه .. تو به من زندگی بخشیدی … متوجه هستی … تو باعث شدی من خودم باشم … برای اولین بار مقابل کسی خودم باشم …. و نمی خوام این از دست بدم ….
نمی دانستم چه احساسی دارم …. هم احساس خفگی می کردم و هم احساس آرامش … نمی دونستم چه مرگمه … تمام حرف ها و حتی ادامه اش …. بغضی گلوم رو گفته بود … می خواستم جواب بدم اما یه چیزی جلوم رو می گرفت … داشتم با خودم کلنجار می رفتم که یهوو در باز شد اونقدر سریع بود که متوجه نشدم … در همون حالت یهوو من رو در آغوش گرفت و محکم به خودش فشار داد … و گفت : نمی خواد چیزی بگی … من خیلی وقته جوابم گرفتم … در آغوش دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر گریه .. در بغلش هق هق می کردم … در همون حالم من در آغوش گرفته بود می دونستم منتظر در آغوشش آروم بگیرم … نمی دونم چرا این قدر ضعیف شده بودم .. من اینجور نبودم … من قرار بود تکیه گاه اون باشم … اما خیلی راحت پس می افتادم … نیاید اینجوری باشم من باید قوی باشم … اما نمی تونستم … هنوز داشتم اشک می ریختم … و نمی دونستم برای چی .. ؟؟ … تکیه گاه ها هم گاهی وقت ها نیاز به خالی شدن دارن … این درست نیست ؟؟

fateme Said:
on نوامبر 29, 2010 at 9:44 ب.ظ.
ایول عالی بود نگین جون دستت درد نکنه خیلی خوب بود یه حس واقعی در داستان وجود داشت که من حسش میکردم واقعا
بازم بنویس منتظرم
ممنون و موفق باشی
sara.h Said:
on دسامبر 12, 2010 at 9:17 ب.ظ.
وااای نگین خیلی قشنگه چه قدر تصویر سازی توپی داره صحنه هاشم قشنگه اخه مرسی.واقعا داستان زنده ایه یعنی چه جوری بگم احساس داره توش
مرسی.ادامه بده لطفا
سروش Said:
on ژانویه 20, 2011 at 2:26 ب.ظ.
اینا رو برای حتما آخرش مرتب کن تو یه پی دی اف که حیف نشه